شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٢٩ - حكايت آن پادشاه و وصيت كردن او سه پسر خويش را كه در اين سفر در ممالك من فلان جا چينن ترتيب نهيد، و فلان جا چنين نواب نصيب كنيد اما الله الله به فلان قلعه مرويد و گرد آن مگرديد
[قصه آن پادشاه و وصيت كردن او سه پسر خود را]
حكايت آن پادشاه و وصيت كردن او سه پسر خويش را كه در اين سفر در ممالك من فلان جا چينن ترتيب نهيد، و فلان جا چنين نواب نصيب كنيد اما الله الله به فلان قلعه مرويد و گرد آن مگرديد
|
بود شاهى، شاه را بد سه پسر |
هر سه صاحب فطنت و صاحب نظر |
|
|
هر يكى از ديگرى استوده تر |
در سخا و در وغا و كر و فر |
|
|
پيش شه شه زادگان استاده جمع |
قرة العينان شه همچون سه شمع |
|
|
از ره پنهان ز عينين پسر |
مى كشيد آبى نخيل آن پدر |
|
|
تا ز فرزند آب اين چشمه شتاب |
مى رود سوى رياض مام و باب |
|
|
تازه مى باشد رياض والدين |
گشته جارى عينشان زين هر دو عين |
|
|
چون شود چشمه ز بيمارى عليل |
خشك گردد برگ و شاخ آن نخيل |
|
|
خشكى نخلش همى گويد پديد |
كه ز فرزندان شجر نم مى كشيد |
|
|
اى بسا كاريز پنهان همچنين |
متصل ب جانتان يا غافلين |
|
|
اى كشيده ز آسمان و از زمين |
مايه ها تاگشته جسم تو سمين |
|
[١]
|
عاريه است اين، كم همى بايد فشارد |
كآنچه بگرفتى همى بايد گزارد |
|
|
جز نفخت كان ز وهاب آمده است |
روح را باش، آن دگرها بيهده است |
|
|
بيهده نسبت به جان مى گويمش |
نى به نسبت با صنيع محكمش |
|
[١] در حاشيه نسخه اساس:
|
سألتُ حبيبى الوصلَ منه دُعابَةً |
و أعْلَمُ أنَّ الوصل ليس يكونُ |
|
|
فمَاسَ دلالًا و ابتهاجاً و قال لى |
برفقٍ مجيباً( ما سألتَ يَهُونُ) |
|