شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٣٠ - حكايت آن پادشاه و وصيت كردن او سه پسر خويش را كه در اين سفر در ممالك من فلان جا چينن ترتيب نهيد، و فلان جا چنين نواب نصيب كنيد اما الله الله به فلان قلعه مرويد و گرد آن مگرديد
مأخذ سروده مولانا مطمئنا مقالات شمس است، اما اين داستان با تحريرهاى گونه گون در برخى از كتاب ها آمده است. گمان مى رود اصل آن برگرفته از اسطوره هاى يوناين باشد. در كتاب زينة المجالس كه در آغاز سده يازدهم هجرى تأليف شده در فصل پنجم آن كه در ذكر عقلاى صاحب كياست و از كياى با فطنت است داستانى در وصف دختر يكى از قيصرهاى روم آوردهاست. حاصل آن اينكه آن دختر شرط زناشويى خود را پرسيدن ده داستان از كسى دانسته بود، كه قصد ازدواج با او را دارد و پرسيدن او ده داستان را از دختر، اگر خواهان ازدواج از عهده جواب بر نمى آمد سر او بريده مى شد و بر فراز ديوار قلعه آويخته مى گرديد و اگر دختر در پاسخ در مى ماند تن به ازدواج مى داد و اگر هر دو پاسخ يكديگر را مى دادند هيچ يك را بر ديگرى حقى نبود. سرانجام دختر در پاسخ شاه زاده در مى ماند و زن او مى شود. در مقالات شمس شاه زادگان سه تن اند، داستان آنان، دو بار در اين كتاب آمده است يك بار با تفصيل بيشتر در صفحه ٢٤٦- ٢٤٧ و بار ديگر به اختصار در صفحه ٢٦٩- ٢٧٠.
حاصل داستان اينكه پادشاهى را سه پسر بود عزم سفر كردند. پادشاه آنان را گفت در راه شما قلعه اى است. مبادا بدان قلعه درآييد همين تأكيد ميل آنان را به رفتن قلعه پديد آورد. چون به قلعه در شدند صورت دختر پادشاه را بر ديوار ديدند عاشق دختر گشتند، و نزد پادشاه رفتند و عشق خود را به دختر بدو گفتند. شاه گفت آنان را بر سر خندقى ببرند و سرهاى بريده را به آنان نشان دهند كه در راه اين عشق از تن جدا شده است. شاه زادگان بر خواست خود اصرار ورزيدند. سرانجام دو تن از آنان سر بر باد دادند و يكى به مقصود رسيد. گذشته از شرح مثنوى، اين داستان را نيز جداگانه شرح كرده اند. در عصر ما مرحوم جلال همائى، استاد دانشمند دانشكده ادبيات و علوم انسانى دانشگاه تهران، شرحى با نام قلعه ذات الصور منتشر كرد كه شرحى سودمند است. صبحى مهتدى را نيز كه در روزهاى جمعه از راديو قصه مى گفت كتابى است به نام دژ هوش ربا.
داستان پسران شاه زاده چنانكه خواهيد ديد، در مثنوى از بيت ٣٥٨١ آغاز مى شود و تا بيت ٤٨٧٤ به درازا مى كشد كه البته چنانكه شيوه مولاناست در اين داستان مطالبى ديگر را به مناسبت جا داده است. اين داستان در مثنوى ناتمام مانده است اما در مقالات شمس پايان دارد. مولانا به شيوه خود آن را از صورتى كه در مقالات است برگردانده