شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٣٨ - رجوع كردن به قصه طلب كردن آن موش آن چغز را لب لب جو و كشيدن سر رشته تا چغز را در اب خبر شود از طلب او
رتم: ظبط آن در فرهنگ ها «رتم» است و جمع آن «رتمه»: رشته اى كه براى يادآورى چيزى بر انگشت بندند. و رتم گياهى است باريك، ثمر آن مانند لوبيا است.
بى آب: بى آبرو. خرد. بى مقدار.
هرچند موش عشق چغز را در دل پرورده بود و مى خواست از ديدارش بهره مند گردد، اما چون با او سنخيت نداشت، دوستى او بر چغز شوم افتاد. آوردن اين داستان مقدمه اى است براى بحثى كه در بيت هاى بعد به ميان مى آيد و آن زيان دوستى با ناجنس است. نمونه كامل آن دوستى نفس است با عقل كه نفس بدكيش عقل نيك انديش رابه تباهى مى كشاند.
|
اى فغان از يار ناجنس اى فغان |
همنشين نيك جوييد اى مهان |
|
|
عقل را افغان ز نفس پر عيوب |
همچو بينى بدى بر روى خوب |
|
|
عقل مى گفتش كه جنسيت يقين |
از ره معنى است نى از آب و طين |
|
|
هين مشو صورت پرست و اين مگو |
سر جنسيت به صورت در مجو |
|
|
صورت آمد چون جماد و چون ججر |
نيست جامد را ز جنسيت خبر |
|
|
جان چو مور و تن چو دانه گندمى |
مى كشاند سو به سويش هر دمى |
|
|
مور داند كآن حبوب مرتهن |
مستحيل و جنس من خواهد شدن |
|
|
آن يكى مورى گرفت از راه جو |
مور ديگر گندمى بگرفت و دو |
|
|
جو سوى گندم نمى تازد ولى |
مور سوى مور مى آيد بلى |
|
|
رفتن جو سوى گندم تابع است |
مور را بين كه به جنسش راجع است |
|
|
تو مگو گندم چرا شد سوى جو |
چشم را بر خصصم نه نى بر گرو |
|
|
مور اسود بر سر لبد سياه |
موز پنهان دانه پيدا پيش راه |
|
|
عقل گويد چشم را نيكو نگر |
دانه هرگز كى رود بى دانه بر |
|
|
زين سبب آمد سوى اصحاب كلب |
هست صورت ها حبوب و مور قلب |
|
|
زآن شود عيسى سوى پاكان چرخ |
بد قفص ها مختلف يك جنس فرخ |
|
|
اين قفص پيدا و آن فرخش نهان |
بى قفص كش، كى قفص باشد روان |
|
|
اى خنك چشمى كه عقلستش امير |
عاقبت بين باشد و حبر و قرير |
|
|
فرق زشت و نغز از عقل آوريد |
نى ز چشمى كز سيه گفت و سپيد |
|