شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٦٧ - باخبر شدن آن غريب از وفات آن محتسب و استغفار او از اعتماد بر مخلوق و تعويل بر عطاى مخلوق و ياد نعمت هاى حق كردنش و انابت به حق از جرم خود، ثم الذين كفروا بربهم يعدلون
تفاوت كه آنچه در اوست عكس آن اوصاف است.
عنكبوت: گرد بر گرد او (اسطرلاب) ديواركى است نامش حجره و اندرونش بر روى صفحه اى است دريده، نامش عنكبوت. (اتفهيم، ص ٢٨٨)
|
نظرش بر فلك تنيده لعاب |
از دم عنكبوت اسطرلاب |
|
عنكبوتش درس گويد: چنانكه عنكبوت اسطرلاب حالات ستارگان را معلوم مى سازد عقلى كه بارى تعالى در آدمى نهاده است اوصاف او را باز مى گويد.
بى منجم: اوضاع و احوال ستارگان را كسى تواند از اسطرلاب به دست آرد كه علم نجوم داند و اگر نداند فهم نتواند. منجم اسرار اين اسطرلاب پيمبران اند و اوليا، اما بعضى به عقل جزوى خود مغرور گشتند و در چاه به گمراهى افتادند و تباه شدند چنانكه آن شير عكس خود را در چاه ديد و گمان شير برد و در چاه افتاد و هلاك شد. (٩٠٣/ ١ به بعد) در بيت هاى ٣١٣٦ و ٣١٣٧ فرمود آنچه در انسان است عكسى است از قدرت حق در او و اين معنى را با مثال ها روشن تر ساخت. از جمله افتادن عكس شير در آب. شير آن عكس را حقيقت پنداشت و جان در سر آن پندار گذاشت.
مثال ديگر اينكه با دشمنى در مى افتى و مى خواهى او را مقهور كنى و نمى دانى آن قهرى كه در اوست عكس خوى هاى توست كه در او افتاده. او براى تو همچون آينه است تا صفت هاى خود را در او بينى. به جاى آنكه با او درافتى بكوش تا آن خوى زشت را از خود دور كنى چنانكه در بيت هاى آينده آمده است.
|
از برون دان آنچه در چاهت نمود |
ورنه آن شيرى كه در چه فرود |
|
|
برد خرگوشيش از ره كاى فلان |
در تگ چاه است آن شير ژيان |
|
|
در رو اندر چاه، كين از وى بكش |
چون از او غالب ترى سر بر كنش |
|
|
آن مقلد سخره خرگوش شد |
از خيال خويشتن پر جوش شد |
|
|
او نگفت اين نقش داد آب نيست |
اين بجز تقليب آن قلاب نيست |
|
|
تو هم از دشمن چو كينى مى كشى |
اين زبون شش، غلط در هر ششى |
|
|
آن عدوات اندر او عكس حق است |
كز صفات قهر آنجا مشتق است |
|
|
وآن گنه در وى ز جنس جرم توست |
بايد آن خو را ز طبع خويش شست |
|