شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤١٨ - حكايت شب دزدان كه سلطان محمود شب در ميان ايشان افتاد كه من يكى ام از شما و بر احوال ايشان مطلع شدن الى آخره
حكايت شب دزدان كه سلطان محمود شب در ميان ايشان افتاد كه من يكى ام از شما و بر احوال ايشان مطلع شدن الى آخره
|
شب چو شه محمود بر مى گشت فرد |
با گروهى قوم دزدان باز خورد |
|
|
پس بگفتندش كيى اى بوالوفا |
گفت شه من هم يكى ام از شما |
|
|
آن يكى گفت اى گروه مكر كيش |
تا بگويد هر يكى فرهنگ خويش |
|
|
تا بگويد با حريفان در سمر |
كو چه دارد در جبلت از هنر |
|
|
آن يكى گفت اى گروه فن فروش |
هست خاصيت مرا اندر دو گوش |
|
|
كه بدانم سگ چه مى گويد به بانگ |
قوم گفتندش ز دينارى دو دانگ |
|
|
آن دگر گفت اى گروه زرپرست |
جمله خاصيت مرا چشم اندر است |
|
|
هركه را شب بينم اندر قيروان |
روز بشناسم من او را بى گمان |
|
|
گفت يك خاصيتم در بازو است |
كه زنم من نقب ها با زور دست |
|
|
گفت يك خاصيتم در بينى است |
كار من در خاك ها بوبينى است |
|
فرهنگ: هنر.
سمر: داستان.
جبلت: سرشت.
|
انصاف در جبلت عالم نيامده است |
راحت نصيب گوهر آدم نيامده است |
|
(هر يك از شما بگوييد چه هنرى داريد.) فن فروش: هنرنما.
ز دينارى دو دانگ: شنيدن برابر ديدن چون دو دانگ برابر دينار است. (شنيدن كى بود