شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٤ - حكايت آن صيادى كه خويشتن در گياه پيچيده بود و دسته گل و لاله را كلهوار به سر فرو كشيده،
و هو الحرص: آن قاطع آز و طمع است بخصوص هنگام نيازمندى سخت و درويشى كه رسول ٦ فرموده است: «بود كه درويشى به كفر انجاميد.» كادالفقر:
|
صوفيان تقصير بودند و فقير |
كاد فقر آن يعى كفرا يبير |
|
(نگاه كنيد به: ذيل بيت ٥١٥/ ٢) رفت مرغى: گرفته از داستانى است كه در برخى كتاب ها آمده و در اينجا از عقدالفريد ترجمه مى شود «مردى از اسرائيليان دامى برپا كرد گنجشكى در آن افتاد. پرسيد چرا خميده. گفت از بسيار نماز. گفت استخوانت از چه پيداست. گفت از روزه بسيار. گفت اين جامه پشمين چيست؟ گفت نشان دل نبستن به دنياست. گفت عصا را براى چه خواهى. گفت تا بدان تكيه كنم و كار خويش انجام دهم. گفت اين دانه در دست دارى براى چيست؟ گفت تا اگر گدايى به من بگذرد در راه خدا او را دهم. گفت من درويشم. گفت آن را بردار. گنجشك نزديك شد و دانه را به منقار گرفت و دام برگردن او افتاد». (عقدالفريد، ج ٣، ص ١٢٥) اما مطمئنا سروده مولانا متأثر از سنايى است:
|
آن شنيدى كه مرغكى در شخ |
ديد در زير ريگ پنهان فخ |
|
|
گفت تو كيستى چنين بدحال |
گفت هستم ستوده ابدال |
|
|
چيست اى زه كه بر ميان دارى |
به چه معنى همى نهان دارى |
|
|
گفت اين زه نگاهدار من است |
در بد و نيك نيك يار من است |
|
...
ناشناخت: نا آگاهى.
منقطع: بريده (از مردم)، گوشه گير.
مقتنع: قناعت كننده، خرسند.
مرگ همسايه: در سخنان على (ع) است:
«فكفى واعظا بموتى عاينتموهم»
. (نهج البلاغه، خطبه ١٨٨)
|
مجلس وعظ رفتنت هوست است |
مرگ همسايه واعظ تو بس است |
|