شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٦٣ - حكايت آن سه مسافر مسلمان و ترسا و جهود و آن كه به منزل قوتى يافتند و ترسا و جهود سير بودند، گفتن اين قوت را فردا خوريم مسلمان صائم بود گرسنه ماند از آنكه مغلوب بود
|
يك زمانى هركسى آورد رو |
سوى ورد خويش از حق فضل جو |
|
|
مؤمن و ترسا جهود و گبر و مغ |
جمله را رو سوى آن سلطان الغ |
|
|
بلكه سنگ و خاك و كوه و آب را |
هست واگشت نهانى با خدا |
|
|
اين سخن پايان ندارد هر سه يار |
رو به هم كردند آن دم ياروار |
|
|
آن يكى گفتا كه هر يك خواب خويش |
آنچه ديد او دوش، گو آور به پيش |
|
|
هر كه خوابش بهتر اين را او خورد |
قسم هر مفضول را افضل برد |
|
|
آنكه اندر عقل بالاتر رود |
خوردن او خوردن جمله بود |
|
|
فوق آمد جان پر انوار او |
باقيان رابس بود تيمار او |
|
|
عاقلان را چون بقا آمد ابد |
پس به معنى اين جهان باقى بود |
|
بود مغلوب: آنان دو تن بودند و او يكى.
سمعا طاعة ...: اى ياران من به گوش جان مى شنوم و مى پذيرم.
ورد و مسلك: اشارت است بدانكه همه انسان ها را با خدا رابطه اى است كه: «الطرق الى الله بعدد انفاس الخلائق». و هر يك به زبانى او را مى ستايد.
|
هركس به زبانى صفت حمد تو گويد |
بلبل به غزلخوانى و قمرى به ترانه |
|
مؤمن و ترسا ...:
|
زآنكه خود ممدوح جز يك بيش نيست |
كيشها زين روى جز يك كيش نيست |
|
|
دان كه هر مدحى به نور حق رود |
بر صور و اشخاص عاريت بود |
|
|
از جهود و مشرك و ترسا و مغ |
جملگى يكرنگ شد زآن الپ الغ |
|
بلكه سنگ و خاك: اشارت است به قرآن كريم: و إن من شيء إلا يسبح بحمده. (اسراء، ٤٤)
|
آن جوادى كه جمادى را بداد |
اين خبرها وين امانت وين سداد |
|
|
مر جمادى را كند فضلش خبير |
عاقلان را كرده قهر او ضرير |
|