شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٨٣ - توزيع كردن پاى مرد در جمله شهر تبريز و جمع شدن اندك چيز، و رفتن آن غريب به تربت محتسب به زيارت و اين قصه را بر سر گور او گفتن به طريق نوحه الى آخره
دعوت كنندگان مردم به كار خير نبايد نوميد شوند بلكه بايد طمع در هدايت گمراهان بندند.
كديه: (و به كسر اول نيز) دريوزگى.
كديه پرست: دوستدار گدايى.
آمد بدو دستش گرفت: بعض شارحان «بدو» را «به دو» خوانده اند. (به هر دو دست او را گرفت.) ولى ممكن است «بدو» را «به سوى او» معنى كرد.
شكر او شكر خدا باشد:
عن الرضا (ع) من لم يشكر المنعم من المخلوقين لم يشكر الله عز و جل.
(عيون اخبار الرضا، ج ٢، ص ٢٣، بحارالانوار، ج ٦٨، ص ٤٤)
لا يشكر الله من لا يشكر الناس.
(سنن ابو داود، ج ٤، ص ٢٥٥، مسند احمد، ج ٢، ص ٤٩٢) ترك شكرش ترك شكر حق ...:
يقول الله تبارك و تعالى لعبد من عبيده يوم القيامة اشكرت فلانا؟ فيقول بل شكرتك يا رب فيقول لم تشكرنى اذ لم تشكره.
(اصول كافى، ج ٢، ص ٩٩، بحارالانوار، ج ٦٨، ص ٣٨) (حق منعم چون حق خداست ناچار او را نيز بايد شكر كرد و ترك شكر او ترك شكر خداست.) فريضه بودن خدمت مادر: چنانكه در قرآن كريم است: أن اشكر لي و لوالديك. (لقمان، ١٤) نيز نگاه كنيد به: ذيل بيت ٥٢٣/ ٣.
صلوا عليه: چون پيغمبر را بر مردم حق هدايت است، پس درود فرستادن بر او واجب است. يا أيها الذين آمنوا صلوا عليه و سلموا تسليما. (احزاب، ٥٦) مختال اليه: حوالت شده بدو. چاره گر. براى توضيح نگاه كنيد به: ذيل بيت ٢٨٥- ٢٨٤/ ٢.
در قيامت بنده را گويد: اشارت به حديثى است كه در كتاب هاى حديث آمده و آن را از امالى شيخ طوسى ترجمه مى كنيم. روز رستاخيز بنده را مى آورند و در پيشگاه خداى عز و جل برپا مى دارند. خدا فرمايد او را به دوزخ برند. بنده گويد فرمودى مرا به دوزخ برند حالى كه قرآن مى خواندم، فرمايد آرى بنده من به تو نعمت دادم مرا سپاس نگفتى. گويد پروردگارم فلان نعمت و فلان نعمت دادى و سپاس گفتم و همچنين نعمت هاى خدا را بر مى شمارد پروردگار گويد بنده من راست گفتى اما سپاس آنكس را كه نعمت من به تو رساند نگفتى. من سپاس بنده اى را بر نعمتى كه بدو داده ام نپذيرم تا سپاس آنكس كه آن نعمت را بدو داده بگويد. (امالى، ج ٢، ص ٦٥، بحارالانوار، ج ٧، ص ٢٢٤) اكرام فن: كسى كه بخشش فن اوست. آنكه خوى جوانمردى دارد.
|
چون ب گور آن ولى نعمت رسيد |
گشت گريان زار و آمد در نشيد |
|
|
گفت اى پشت و پناه هر نبيل |
مرتجى و غوث ابناء السبيل |
|
|
اى غم ارزاق ما بر خاطرت |
اى چو رزق عام احسان و برت |
|
|
اى فقيران را عشيره و والدين |
در خراج و خرج و در ايفاء دين |
|
|
اى چو بحر از بهر نزديكان گهر |
داده و تحفه سوى دوران مطر |
|
|
پشت ما گرم از تو بود اى آفتاب |
رونق هر قصر و گنج هر خراب |
|
|
اى در ابرويت نديده كس گره |
اى چو ميكائيل راد و رزق ده |
|
|
اى دلت پيوسته با درياى غيب |
اى به قاف مكرمت عنقاى غيب |
|
|
ياد ناورده كهاز مالم چه رفت |
سقف قصد همتت هرگز نكفت |
|
|
اى من و صد همچو من در ماه و سال |
مر تو را چون نسل تو گشته عيال |
|
|
نقد ما و جنس ما و رخت ما |
نام ما و فخر ما و بخت ما |
|
|
تو نمردى ناز و بخت ما بمرد |
عيش ما و رزق مستوفى بمرد |
|
|
واحد كالالف در رزم و كرم |
صد چو حاتم گاه ايثار نعم |
|
|
حاتم ار مرده به مرده مى دهد |
گردكان هاى شمرده مى دهد |
|
|
تو حياتى مى دهى در هر نفس |
كز نفيسى مى نگنجد در نفس |
|
|
تو حياتى مى دهى بس پايدار |
نقد زر بى كساد و بى شمار |
|
|
وارثى نابوده يك خوى تو را |
اى فلك سجده كنان كوى تو را |
|
|
خلق را از گرگ غم لطفت شبان |
چون كليم الله شبان مهربان |
|
نشيد: بالا بردن آواز. در نشيد آمدن: بانگ برداشتن، نوحه سر دادن.
مرتجى: اميد بستن كسى كه از او اميد بخشش دارند.
غوث: فريادرس.
ابناء السبيل: در راه ماندگان. در اصطلاح فقهى ابن السبيل كسى است كه در شهر و محل