شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٩٢ - توزيع كردن پاى مرد در جمله شهر تبريز و جمع شدن اندك چيز، و رفتن آن غريب به تربت محتسب به زيارت و اين قصه را بر سر گور او گفتن به طريق نوحه الى آخره
با آوردن لفظ كو (حرف استفهام) و پرسش از خواجه كه او كجاست و كو آن سخنان دلنشين و گفته هاى مشكل گشا و زبان چون شمشير او؟ خود پاسخ مى دهد.
او در عالمى است كه اوصاف الهى از رحمت، قدرت، نزهت و فطنت بر آن سايه افكن است. آنجاست كه دل و انديشه خود را بدان بسته بود. آنجاست كه مرد و زن هنگام غم و اندوه بدانجا اميد دارند. آنجاست كه از آن بهبود مى خواهند. سپس گويد او با خداست، آنجا كه بى جهت است و كو كجاست نمى توان گفت. كاش همچون جولاهگان «ما كو» مى گفتم. اما مقصود از «ما كو گفتن» چيست؟ اگر از تأويل هاى متكلفانه شارحان چشم بپوشيم و بدين دقيقه توجه كنيم كه ماكو مركب از ما نيست،+ كو. بدين نكته مى رسيم كه مولانا از ما كو كه اسمى است مفرد معنى مركب اراده كرده: ما نيست+ كو كان بى جاست. و مى گويد كاش مى توانستم او را بى جهت و بى نشان خطاب كنم، اما درباره خواجه چنين نمى توان گفت چراكه بى جهت، تنها خداست. مولانا مى گويد او با خداست آنجا كه نشان ندارد و سرانجام گويد كاش مى توانستم بگويم، ماكو نيست، اما او هست ولى نمى توانم نشانى از او بدهم.
جزر و مد ...: جزر بازگشتن آب درياست از حدى كه بالا رفته بود و مد پيش روى آن است و رسيدن آن به لب ساحل.
زبد: كف، و در اين بيت استعارت از جسم است. (روح خواجه در كالبد او- كه همچون زبد است براى آب دريا- قرار گرفته بود و ان كالبد براى او تنگ مى نمود همچون اب دريا كه در حالت جزر باشد و دريا براى آن تنگ است. چون كالبد را وانهاد و آزاد شد جزر هم از ميان رفت و مد كه نامحدود است باقى ماند.
|
نه هزارم وام و من بى دست رس |
هست صد دينار از اين توزيع و بس |
|
|
حق كشيدت ماندم در كش مكش |
مى روم نوميد اى خاك تو خوش |
|
|
همتى مى دار در پر حسرتت |
اى همايون روى و دست و همتت |
|
|
آمدم بر چشمه و اصل عيون |
يافتم در وى به جاى آب خون |
|
|
چرخ آن چرخ است آن مهتاب نيست |
جوى آن جوى است آب آن آب نيست |
|
|
محسنان هستند كو آن مستطاب |
اختران هستند كو آن آفتاب |
|
|
تو شدى سوى خدا اى محترم |
پس به سوى حق روم من نيز هم |
|