شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٦ - حكايت آن صيادى كه خويشتن در گياه پيچيده بود و دسته گل و لاله را كلهوار به سر فرو كشيده،
چار طبع: چهار ماده: بلغم، سودا، صفرا، خون. يا گرمى، سردى، خشكى، و ترى. يا چهار عنصر.
|
چار طبع مخالف سركش |
چند روزى بوند با هم خوش |
|
|
گر يكى زين چهار شد غالب |
جان شيرين برآمد از قالب |
|
خوش عاريت: آنچه آدمى در جهان بدان دل مى بندد، از مال و مكنت.
روح او ...: چنانكه بارها نوشته شده، روح از عالم بالاست و به حكم حق در بدن تعلق تدبيرى دارد و چون آدمى بميرد عناصر تركيب دهنده جسم او هر يك به اصل خود باز مى گردد. و روح به عالم ارواح سفر مى كند.
ياركان پنج روزه: عنصرهاى جسمانى و طبع هاى چهارگانه كه با مرگ تن بزودى از هم مى گسلند.
ياران كهن: ارواح كه در عالم امر به سر مى برند.
انما الدنيا لعب:
|
گفت دنيا لعب و لهو است و شما |
كودكيت و راست فرمايد خدا |
|
(نگاه كنيد به: ذيل بيت (٣٤٣١/ ١) مرتعب: ترسان.
جامه جستن: كنايت از به خود آمدن و روح را پرورش دادن و جسم را وا گذاشتن.
مضمون اين بيت ها متمم نصيحت هاست كه در بيت هاى پيش آمد. سرانجام مرگ است و زيورهاى دنيا را بايد انداخت و به اصل خود پرداخت كه از كجا آمده ايم و كجا مى رويم. عنصرها كه جسم از آن پديد آمده عاريتى است و در هم خواهد ريخت و ما بدان دل بسته ايم و روح را كه اصل است از ياد برده ايم. روح را پيوسته از عالم بالا مى خوانند كه اين همدم هاى عاريتى موقت را بگذار و رو به سوى ما آر.
|
تو را ز كنگره عرش مى زنند صفير |
ندانمت كه در اين دامگه چه افتاده است |
|