شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٢٧ - بار ديگر رجوع كردن به قصه صوفى و قاضى
آوردن اينداستان هاى بى اساس نتيجه مطلوب مى گيرد و در مطاوى اين شرح به چند فقره از آن داستان ها اشارت شده است از جمله داستان «كاتب وحى» (٣٢٢٨/ ١ به بعد).
|
هين حديث صوفى و قاضى بيار |
وآن ستمكار ضعيف زار زار |
|
|
گفت قاضى ثبت العرش اى پسر |
تا بر او نقشى كنم از خير و شر |
|
|
كو زننده كو محل انتقام |
اين خيالى گشته است اندر سقام |
|
|
شرع بهر زندگان و اغنياست |
شرع بر اصحاب گورستان كجاست |
|
|
آن گروهى كز فقيرى بى سرند |
صد جهت زآن مردگان فانى ترند |
|
|
مرده از يك روست فانى در گزند |
صوفيان از صد جهت فانى شدند |
|
|
مرگ يك قتل است و اين سيصد هزار |
هر يكى را خون بهايى بى شمار |
|
|
گرچه كشت اين قوم را حق بارها |
ريخت بهر خون بها انبارها |
|
|
همچو جرجيس اند هر يك در سرار |
كشته گشته زنده گشته شصت بار |
|
|
كشته از ذوق سنان دادگر |
مى بسوزد كه بزن زخمى دگر |
|
|
والله از عشق وجون جان پرست |
كشته بر قتل دوم عاشق تر است |
|
ثبت العرش: يكى از معنى هاى «عرش» سقف خانه، و نيز سايبان است و معنى مشهور آن «تخت» است. «ثبت العرش ثم انقش». (امثال و حكم) و غرض از اين تمثل آن است كه بايد موضوعى محقق باشد تا حكم بر آن تعلق گيرد. چنانكه مى ديديم سيلى زننده مردى ضعيف اندام بود و صوفى از بيم آنكه مبادا وى توان سيلى خوردن نداشته باشد و بميرد او را نزد قاضى برد تا قاضى از وى قصاص كند. قاضى مى گويد قصاص بر زنده است و اينكه تو آورده اى مرده اى بيش نيست.
سقام: بيمارى. از سقام خيال شدن: سخت لاغر و نزار گشتن.
شرع: كنايت از اجراى حكم. داورى.
اصحاب گورستان: مردگان. كه سيلى زننده (به گفته قاضى) يكى از آنان است.
آن گروهى: از اين بيت به بعد مولانا به مناسبت آنكه از سيلى زننده به «خيال» تعبير كرد، سخن را به ميرانندگان نفس و فانيان در حق مى كشاند و بيت هاى بعد وصف اين گروه است.
بى سر بودن: خود را در حق فانى كردن.