شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٠٠ - حكايت امرء القيس كه پادشاه عرب بود و به صورت عظيم به جمال بود،
عابد الشمس: آفتاب پرست.
|
مى پرستيد آفتاب چرخ را |
خوار كرده جان عالى نرخ را |
|
(آنكه آفتاب چرخ را- كه نقاب چهره معشوق است- از آفتاب يار تميز نمى دهد آفتاب پرست است.) ماهيان را: چنانكه آب براى ماهيان مانند خوراك و پوشاك براى آدميان است. معشوق نيز همه چيز عاشق است. چنانكه اگر لحظه اى ماهى از آب جدا شود مى ميرد جدايى عاشق از معشوق نيز مرگ اوست.
داند هم نداند: طفل از روى غريزه مى داند شير بايسته اوست، اما شير چيست؟ نمى داند. عاشق نيز مى داند معشوق حيات بخش اوست اما چگونه و چسان؟ به وصف در نمى آيد.
گردنامه: در فرهنگ ها گونه گون معنى شده: دعايى كه بر اطراف كاغذ مدور نويسند و در خاك يا زير سنگ نهند تا غلام يا كنيزك گريخته، جايى نتواند رود و باز آيد.
|
به گردنامه سحرم به خانه باز آرد |
خيال يار به اكراه اختيار آميز |
|
|
گردنامه است كه شه اهل هنر را كرده است |
شكل تدوير كه بر دايره دينارست |
|
كاغذى كه در آن نام ثروتمندان شهر را به صورت دايره بر آن نويسد تا در نوشتن، تقدم و تأخيرى در نام ها نباشد و از آنان درخواست كمك كنند براى فقيران.
معنى تركيبى آن شهر نامه است چه شهر را گرد گويند. (برهان قاطع) در اين بيت عاشق و معشوق به گردنامه همانند شده اند كه با هم يكى شده اند و از آن به فاتح و مفتوح نيز تعبير مى كند و گويد روح براى شناختن و جدا ساختن اين دو از يكديگر درمى ماند، نه از آن رو كه راه را نمى داند بلكه چون پايانى ندارد، دريافتن آن سر درگم مى ماند. آن دو همچون دايره اند كه ازه هرجا آغاز كنند هم بدان نقطه آغازين مى رسند. چراكه آنچه او را به شناسايى وا مى دارد هم اوست و كسى از اين حقيقت آگاه نمى شود مگر پس از مردن و محو شدن جمله تعينات چنانكه در داستان صدر جهان ٣٨٣٦/ ٦ آمده بود. هنگامى به درخواست كننده بخشيد كه خود را مرده نماياند.