شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٦٢ - رجوع كردن به حكايت آن شخص وام كرده و آمدن او به اميد عنايت آن محتسب سوى تبريز
رجوع كردن به حكايت آن شخص وام كرده و آمدن او به اميد عنايت آن محتسب سوى تبريز
|
آن غريب ممتحن از بيم وام |
در ره آمد سوى آن دارالسلام |
|
|
شد سوى تبريز و كوى گلستان |
خفته اوميدش فراز گل ستان |
|
|
زد ز دارالملك تبريز سنى |
بر اميدش روشنى بر روشنى |
|
|
جانش خندان شد از آن روضه رجال |
از نسيم يوسف و مصر وصال |
|
|
گفت يا حادى انخ لى ناقتى |
جاء اسعادى و طارت فاقتى |
|
|
ابر كى يا ناقتى طاب الامور |
ان تبريزا مناخات الصدور |
|
|
اسرحى يا ناقتى حول الرياض |
ان تبريزا لنا نعم المفاض |
|
دارالسلام: خانه امن. از تبريز به دارالسلام تعبير شده است. (از آن رو كه آرامش خاطر مرد وامدار در آن شهر فراهم مى شد و نيز به خاطر دلبستگى مولانا به تبريز، زادگاه شمس.)
|
گفت اى شه هستم از دار السلام |
آمده از ره در اين دار الملام |
|
(نگاه كنيد به: ذيل بيت ١١٣٥/ ٥) ستان به پشت خفته. (اميد او در تبريز برآورده مى شد و همچون گل به روى او مى خنديد.) زدن: درخشيدن.
روضه رجال: باغستان مردان. (جاى باش مردان حق.) يا حادى ...: اى راننده آوازخوان براى شتران، ماده شتر مرا بخوابان نيكبختى من فرا رسيد و درويشيم پريد (رخت بربست).