شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٧٦ - مثل
صعوبت: سختى. (يخ اثر به جا مانده سرماى زمستان است.) يادگار صيف: ميوه ها كه در زمستان باقى است نشانه كاركرد گرمى تابستان است.
گرچه در آب: هرچند در آبى كه مى جوشد آتشى ديده نمى شود، اما آن كف كه بر روى آب است نشانه كاركرد آتش است.
|
حال دريا ز اضطراب و جوش او |
فهم كن تبديل هاى هوش او |
|
|
چرخ سرگردان كه اندر جست و جوست |
حال او چون حال فرزندان اوست |
|
ده انگشت: كنايت از غليان و جوش.
در بيت هاى گذشته ضمن بيان گفت و گوى عارف با كشيش اشارت كرد (و مخاطب او ناقصان و تعليم نايافتگان بودند) كه گذشت زمان در شما اثرى نداشته است، چنانكه قوم موسى (ع) نعمت هاى خدا را ناديده گرفتند و به پرستش گوساله روى آوردند. اين بيت ها توضيح ديگرى است بر آن تذكر. پديد آمدن آدمى و رشد و تكامل او، زن گرفتن، فرزند پديد آوردن، هريك از اين حالت ها را لذتى بوده است و رنجى در پى. با گذشت زمان لذت و رنج از ميان رفتهاست، ليكن اثر آن به جا مانده، از ضخامت جسم و رشد فكر و جز آن. و چنانكه شيوه اوست اين مطلب را با مثال ها روشن مى سازد. تابستان كه پنبه را مى روياند مى رود و پنبه مى ماند (و در آن تلميحى است به پديد آوردن نسل) و يخ از سرما پديد مى آيد. آن سرما از ميان مى رود اما آنچه پديد آورده مى ماند.
و مثال ديگر فرزندان بسيار زنى است كه هريك يادگارى از حالت هايى است كه بر او رفته و همچنين درخت و شاخه و ميوه هايش. اين اثر ها قدرت قادرى را نشان مى دهد كه آن را پديد آورده است، هرچند آن قدرت با چشم حس ديده نمى شود اما چشم خرد آن را مى تواند ديد و دنباله سخن در بيت هاى بعد است.
|
همچنين اجزاى مستان وصال |
حامل از تمثال هاى حال و قال |
|
|
در جمال حال وامانده دهان |
چشم غايب گشته از نقش جهان |
|
|
آن مواليد از زه اين چار نيست |
لاجرم منظور اين ابصار نيست |
|
|
ان مواليد از تجلى زاده اند |
لاجرم مستور پرده ساده اند |
|