شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣١٤ - جواب گفتن مريد و زجر كردن مريد آن طعانه را از كفر و بيهوده گفتن
وجود مى آيند.
منطمس: ناپديد، خاموش.
حكم بر ظاهر ...: اگر چنان بصيرتى ندارى كه از درون شيخ آگاه باشى و تنها با چشم حس چيزى را تشخيص مى دهى، ايمان او چنان آشكار است كه بر كسى پوشيده نيست.
هرچند مضمون بيت از زبان مريد شيخ خرقانى است و مخاطب آن زن شيح، اما مخاطب حقيقى طعنه زنندگانى هستند كه از حسد، عارفان و مردان حق را نمى توانند بينند و از دادن هر نسبت زشت بدانها دريغ نمى كنند، و مى خواهند دنيا از وجود آنان خالى باشد. مولانا بدانها مى گويد آنها چون آفتاب اند. آفتاب از جهان نمى رود و طعن به خودتان باز مى گردد.
|
موج هاى تيز درياهاى روح |
هست صد چندان كه بد طوفان نوح |
|
|
ليك اندر چشم كنعان موى رست |
نوح و كشتى را بهشت و كوه جست |
|
|
كوه و كنعان را فرو برد آن زمان |
نيم موجى تا به قعر امتهان |
|
|
مه فشاند نور و سگ وع وع كند |
سگ ز نور ماه كى مرتع كند |
|
|
شب روان و همرهان مه به تگ |
ترك رفتن كى كنند از بانگ سگ |
|
|
جزو سوى كل دوان مانند تير |
كى كند وقف از پى هر گنده پير |
|
|
جان شرع و جان تقوى عارف است |
معرفت محصول زهد سالف است |
|
|
زهد اندر كاشتن كوشيدن است |
معرفت آن كشت را روييدن است |
|
|
پس چو تن باشد جهاد و اعتقاد |
جان اين كشتن نبات است و حصاد |
|
|
امر معروف او و هم معروف اوست |
كاشف اسرار و هم مكشوف اوست |
|
|
شاه امروزينه و فرداى ماست |
پوست بنده مغز نغزش دائماست |
|
|
چون اناالحق گفت شيخ و پيش برد |
پس گلوى جمله كوران را فشرد |
|
|
چون اناى بنده ا شد از وجود |
پس چه ماند تو بينديش اى جحود |
|
|
گر تو را چشمى است بگشا در نگر |
بعد لا آخر چه مى ماند دگر |
|
موج هاى تيز درياهاى روح ...: خشمى كه از دل اولياى حق بر مى خيزد، بيشتر از طوفان نوح (ع) بر منكران صدمه مى زند اما منكران ديده حقيقت بين ندارند.