شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٣٩ - رجوع كردن به قصه طلب كردن آن موش آن چغز را لب لب جو و كشيدن سر رشته تا چغز را در اب خبر شود از طلب او
|
چشم غره شد به خضراى دمن |
عقل گويد بر محك ماش زن |
|
|
آفت مرغ است چشم كام بين |
مخلص مرغ است عقل دام بين |
|
|
دام ديگر بد كه عقلش در نيافت |
وحى غايب بين بدين سو زآن شتافت |
|
|
جنس و ناجنس از خرد دانى شناخت |
سوى صورت ها نشايد زود تاخت |
|
|
نيست جنسيت به صورت لى و لك |
عيسى آمد در بشر جنس ملك |
|
|
بر كشيدش فوق اين نيلى حصار |
مرغ گردونى چو چغزش زاغ وار |
|
اى فغان از يار ناجنس: على (ع) فرمايد:
مجالسة اهل الهوى منساة للايمان.
(نهج البلاغه، خطبه ٨٦) هرچند سخن مولانا عام است اما از يار ناجنس بخصوص نفس مقصود است كه با عقل مصاحبت دارد.
مى گفتش: شمير «ش» به چغز باز مى گردد.
جنسيت: در اين بيت ها به معنى مصطلح آن نزد منطقيان نيست بلكه مقصود از جنسيت اشتراك در ادراك عقلانى است. انسان هاى نيك و بد از نظر منطقيان در جنس و نوع شركت دارند، ولى از نظر عارفان همه انسان ها، جنس يكديگر نيستند.
صورت آمد ...: اگر جان در تن نباشد، تن را نه نموى است و نه حركتى، چون جماد.
جان چو مور ...: اشارت است بدانكه قوت و حركت تن از جان است.
حبوب مرتهن: حبوب جمع حب: دانه. مرتهن: در لغت به گرو نهاده است ولى مولانا آن را به معنى «به دست آورده» به كار برده است.
مستحيل: تبديل شده.
آن يكى مورى ...: مثالى است براى روشن كردن معنى جنسيت. مورى دانه گندمى را بر مى دارد و مورى ديگر دانه جو را. هر دو مور به يك لانه مى روند، آنچه آن دو مور را با هم گرد مى آورد مور بودن است نه دانه در دهان داشتن.
دو: دويد. نظير:
|
خر ز دورش ديد و برگشت و گريز (گريخت) |
تا به زير كوه تازان نعل ريز |
|