شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٢٣ - بار ديگر رجوع كردن به قصه صوفى و قاضى
جرم گردون: كنايت از خورشيد و ماه.
گرفتن محتسب: دچار كيفر الهى گرديدن.
آب روشن كردن: درون را با توبه از گناهان پاك كردن. حساب خود را با خدا تسويه كردن.
اگر آدمى خطا نكند از فرشته برتر رود بلكه خورشيد و ماه و هرچه در جهان است بر او رشك برد. حال كه از خطا بركنار نيست بهتر كه از خدا بخشش خواهد و حقوقى را كه بر گردن دارد ادا كند.
|
رفت صوفى سوى آن سيلى زنش |
دست زد چون مدعى در دامنش |
|
|
اندر آوردش بر قاضى كشان |
كين خر ادبار را بر خر نشان |
|
|
يا به زخم دره او را ده جزا |
آنچنانكه راى تو بيند سزا |
|
|
كآنكه از زجر تو ميرد در دمار |
بر تو تاوان نيست آن باشد جبار |
|
|
در حد و تعزير قاضى هركه مرد |
نيست بر قاضى ضمان كو نيست خرد |
|
|
نايب حق است و سايه عدل حق |
آينه هر مستحق و مستحق |
|
|
كو ادب از بهر مظلومى كند |
نه براى عرض و خشم و دخل خود |
|
|
چون براى حق و روز آجله است |
گر خطايى شد ديت بر عاقله است |
|
|
آنكه بهر خود زند او ضامن است |
وآنكه بهر حق زند او آمن است |
|
|
گر پدر زد مر پسر را و بمرد |
آن پدر را خون بها بايد شمرد |
|
|
زآنكه او را بهر كار خويش زد |
خدمت او هست واجب بر ولد |
|
|
چون معلم زد صبى را شد تلف |
بر معلم نيست چيزى لا تخف |
|
|
كآن معلم نايب افتاد و امين |
هر امين را هست حكمش همچنين |
|
|
نيست واجب خدمت استا بر او |
پس نبود استا به زجرش كارجو |
|
|
ور پدر زد او براى خود زده است |
لاجرم از خون بها دادن نرست |
|
ادبار: مدبر، بدبخت.
|
كه منه آن سر مر اين سر زير را |
هين مكن سجدهمر اين ادبار را |
|