شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦١٣ - بعد مكث ايشان متوارى در بلاد چين در شهر تختگاه و بعد دراز شدن صبر، بى صبر شدن آن بزرگين كه من رفتم الوداع خود را بر شاه عرضه كنم
|
ورنه بى شك من ببرم حلق تو |
بركشم از صوفى جان دلق تو |
|
|
سر نخواهى برد هيچ از تيغ تو |
اى بگفته لاف كذب آميغ، تو |
|
|
بنگر اى از جهل گفته نا حقى |
پر ز سرهاى بريده خندقى |
|
|
خندقى از قعر خندق تا گلو |
پر ز سرهاى بريده زين غلو |
|
|
جمله اندر كار اين دعوى شدند |
گردن خود را بدين دعوى زدند |
|
|
هان ببين اين را به چشم اعتبار |
اين چنين دعوى مينديش و ميار |
|
|
تلخ خواهى كرد بر ما عمر ما |
كى بر اين مى دارد اى دادر تو را؟ |
|
|
گر رود صد سال آنك آگاه نيست |
بر عما آن از حساب راه نيست |
|
|
بى سلاحى در مرو در معركه |
همچو بى باكان مرو در تهلكه |
|
عقل جزوى: عقلى كه قياس هاى منطقى را براى كشف حقيقت به كار برد.
كركس: كنايت از كوتاه انديشه و كندسيرى كه نتواند به منزل برسد، چنانكه كركس هاى نمرود. و در آن تلميحى است كه برخورداران از جيفه هاى دنياوى و خداوندان عقل معاش كركس را مانند.
مقل: دارنده بضاعت علمى اندك.
جيفه خوارى: كناايت از كشف ناقص و عقل معاش كه در پى سودهاى دنياوى است و در آن تلميحى است به
الدنيا جيفه ...
(نگاه كنيد به: ذيل بيت ٥٧٩/ ٢) كس: يار، دستگير.
شهر چين: كنايت از جهانى كه سالك مرحله هاى سلوك را براى رسيدن بدان مى پيمايد. جهانى كه نارسيده بدان حقيقت آن را نتوان فهميد.
فلاطون زمان: كنايت از راهنماى كامل.
شاه ما ...: در اين بيت و بيت هاى بعد به مناسبت، مقايسه اى است ميان معتقد مسلمانان و ترسايان. مسلمانان گويند: لم يلد و لم يولد. (اخلاص، ٣) و ترسايان گويند: إن الله ثالث ثلاثة. (مائده، ٧٣) از صوفى جان دلق كشيدن: «صوفى جان» اضافه مشبه به است به مشبه، و «دلق» استعاره از جسم است. (اگر گفته خود را اثبات نكنى جان از تنت بيرون مى كنم.)