شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٥٦ - معاتبه مصطفى
معاتبه مصطفى ٧ با صديق رضى الله عنه كه تو را وصيت كردم كه به شركت من بخر تو چرا بهر خود تنها خريدى و عذر او
|
گفت اى صديق آخر گفتمت |
كه مرا انباز كن در مكرمت |
|
|
گفت ما دو بندگان كوى تو |
كردمش آزاد من بر روى تو |
|
|
تو مرا مى دار بنده و يار غار |
هيچ آزادى نخواهم زينهار |
|
|
كه مرا از بندگيت آزادى است |
بى تو بر من محنت و بى دادى است |
|
|
اى جهان را زنده كرده از اصطفا |
خاص كرده عام را خاصه مرا |
|
|
خواب ها مى ديد جانم در شباب |
كه سلامم كرد قرص آفتاب |
|
|
از زمينم بركشيد او بر سما |
همره او گشته بودم ز ارتقا |
|
|
گفتم اى ماخوليا بود و محال |
هيچ گردد مستحيلى وصف حال |
|
|
چو تو را ديدم بديدم خويش را |
آفرين آن آينه خوش كيش را |
|
|
چون تو را ديدم محالم حال شد |
جان من مستغرق اجلال شد |
|
|
چون تو را ديدم خود اى روح البلاد |
مهر اين خورشيد از چشمم فتاد |
|
|
گشت عالى همت از نو چشم من |
جز به خوارى ننگرد اندر چمن |
|
|
نور جستم خود بديدم نور نور |
حور جستم خود بديدم رشك حور |
|
|
يوسفى جستم لطيف و سيم تن |
يوسفستانى بديدم در تو من |
|
|
در پى جنت بدم در جست و جو |
جنتى بنمود از هر جزو تو |
|
|
هست اين نسبت به من مدح و ثنا |
هست اين نسبت به تو قدح و هجا |
|
معاتبه: در فرهنگ ها، خشم گرفتن، سرزنش كردن معنى شده ولى در اين عبارت با معنى گله كردن مناسب تر مى نمايد.