شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٩١ - حكايت آن عاشق كه شب بيامد بر اميد وعده معشوق، بد آن وثاقى كه اشارت كرده بود، و بعضى از شب منتظر ماند و خوابش بربود معشوق آمد بهر انجاز وعده، او را خفته يافت جيبش پر جوز كورد و او را خفته گذاشت و بازگشت
|
نفى بگذار و همان هستى پرست |
اين در آموز اى پدر زآن ترك مست |
|
اين مستى: اشارت است به مستى كه در بيت ٦٣١ بدان اشارت كرد.
باز اشهب: باز سياه و سپيد، و در اين بيت زيبايى و طيران مقصود است.
در زمين قدس: عالم وراى عالم جسمانى.
سرافيل شدن: كنايت از مستان را هشيار ساختن و از سكر به صحو آوردن.
|
هين كه اسرافيل وقت اند اوليا |
مرده را ز ايشان حيات است و نما |
|
مزاح انديشه: سرخوش، لاغ گو.
ثبت: اثبات. (نفى چيزى را كردن براى اثبات كردن چيزى ديگر است.) در بيت هاى گذشته فرمود: خود را مست نشان مى دهى و ندانم ها را نشانه مستى خود مى سازى. اين مستى دروغين را بگذار و از اين ندانم و آن ندانم دست بردار! مست حق شو و مستى بخش باش.
در اين بيت هاى مى گويد اگر به چنان مستى رسيدى ديگران را زنده مى سازى. آن ندانم گويى ها (چنانكه در داستان آينده است) نشانه آن است كه هنوز در سكر به سر مى برى و در ترديد مى باشى. چنانكه آن امير ترك را شنودن اين ندانم اين ندانم، ناخوش آمد. نفى را بگذار و هست را بپرست. (لااله را بگذار و تنها الله بگو.)
|
لا شدى پهلوى الا خانه گير |
اين عجب كه هم اسيرى هم امير |
|
|
آنچه دادى تو ندادى شاه داد |
اوست بس الله اعلم بالرشاد |
|