شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٩٩ - ديدن خوارزمشاه رحمه الله در سيران در موكب خود اسبى بس نادر و تعلق دل شاه به حسن و چستى آن اسب،
پيش كافر: حالى كه بت هيچ گونه معنويت ندارد كافر آن را مانند معبود يگانه مى نگرد.
توانى: را بايد «تانى» خواند.
آوردن اين داستان تأييدى است بر آنچه در بيت هاى ٣٣٣٩- ٣٣٤٢ گذشت، اما ضمن آن در بيت هاى ٣٣٥١ به بعد به نكته اى اشارت مى كند كه در مطاوى مثنوى باز هم آمده است و آن اينكه دلبستگى ها و دلزدگى ها به چيزى يا از چيزى هرچند ناشى از ظاهرهاى نيك يا بدى است كه در آنهاست، وراى اين احساس قدرتى ديگر است كه آدمى را مجذوب آن و يا از آن رويگردان مى سازد. اما عقل و جان آدمى از ديدن آن قدرت محجوب است.
|
چون كه خوارمشه ز سيران بازگشت |
با خواص ملك خود همراز گشت |
|
|
پس به سرهنگان بفرمود آن زمان |
تا بيارند اسب را زآن خاندان |
|
|
همچو آتش در رسيدند آن گروه |
همچو پشمى گشت امير همچو كوه |
|
|
جانش از درد و غبين تا لب رسيد |
جز عمادالملك زنهارى نديد |
|
|
كه عمادالملك بد پاى علم |
بهر هر مظلوم و هر مقتول غم |
|
|
محترم تر خود نبد زو سرورى |
پيش سلطان بود چون پيغمبرى |
|
|
بى طمع بود او اصيل و پارسا |
رايض و شب خيز و حاتم در سخا |
|
|
بس همايون راى و با تدبير و راد |
آزموده راى او در هر مراد |
|
|
هم به بذل جان سخى و هم به مال |
طالب خورشيد غيب او چون هلال |
|
|
در اميرى او غريب و محتبس |
در صفات فقر و خلت ملتبس |
|
|
بوده هر محتاج را همچون پدر |
پيش سطان شافع و دفع ضرر |
|
|
مر بدان را ستر چون حلم خدا |
خلق او برعكس خلقان و جدا |
|
|
بارها مى شد به سوى كوه فرد |
شاه با صد لابه او را دفع كرد |
|
|
هر دم ار صد جرم را شافع شدى |
چشم سلطان را از او شرم آمدى |
|
همچون آتش ...: وجه شبه، شتابيدن است، نيز زيان رساندن، چراكه با گرفتن اسب خداوند آن زيان فراوان مى ديد چنانكه در بيت هاى بعد است.
همچو پشم گشتن: وجه شبه، رفتن قوت و توان است از خداوند اسب، و در آن تلميحى