شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٠٦ - بازدادن شاه گنج نامه را به آن فقير كه بگير ما از سر اين برخاستيم
دريا: جهان معنى.
چون خس به ريش افتادن: كنايت از چسبيدن به چيزى و دل خوش كردن بدان. (چنانكه خس چون در موى ريش بند شود از آن نمى افتد. تواز اين ظواهر دل نمى كنى.) بحر وحدان: در بيت پيش گفت تو را سزاست كه در ميان دريا و موج باشى. اين بيت توضيح آن مطلب است. چنانكه موج و دريا دو چيز نيست در عالم معنى نيز دوئى وجود ندارد. اگر جسم ها را ناديده بگيريم آفريده ها جلوه هايى از آن ذات بسيط اند نه آنكه مغاير او هستند. اما چشم هاى احول آن را دو مى بيند. از حسام الدين كه از درون اين معاندان و حاسدان آگاه است، مى خواهد بدانها نظرى بيفكند و از قيد اين ظاهر آرائى شان برهاند تا آسوده شوند، و بدو رشك نبرند. سپس معاندان را اندرز مى دهد كه شما را نسزد به ظاهرهاى دنياوى دل ببنديد. سزاوار است خود را به خدا متصل كنيد و در بحر عنايت او غوطه زنيد چراكه گوهر شما چيزى وراى جسم است و گوهر را سزد كه در دريا باشد.
آنگاه به نكته اى ديگر اشارت مى كند كه بارها آن را ياد آور بوده است. در جهان آنچه هست حق است و باقى جلوه هاى اويند. و بيت اخر خطاب به كسانى است كه آفريده را از آفريننده جدا مى بينند. آنان را بت پرست مى خواند و مى گويد چون آنان از درك آن وحدت ناآگاه اند بايد مشركانه سخن گفت چنانكه در بيت هاى آينده گويد.
|
آن يكيى زآن سوى وصف است و حال |
جز دوى نايد به ميدان مقال |
|
|
يا چو احول اين دوى را نوش كن |
يا دهان بر دوز و خوش خاموش كن |
|
|
يا به نوبت گه سكوت و گه كلام |
احولانه طبل مى زن والسلام |
|
|
چون بينى محرمى گو سر جان |
گل ببينى نعره زن چون بلبلان |
|
|
چون ببينى مشك پر مكر و مجاز |
لب ببند و خويشتن را خنب ساز |
|
|
دشمن آب است پيش او مجنب |
ورنه سنگ جهل او بشكست خنب |
|
|
با سياست هاى جاهل صبر كن |
خوش مدارا كن به عقل من لدن |
|
|
صبر با نااهل اهلان را جلاست |
صبر صافى مى كند هر جا دلى است |
|
|
آتش نمرود ابراهيم را |
صفوت آيينه آمد در جلا |
|
|
جور كفر نوحيان و صبر نوح |
نوح را شد صيقل مرآت روح |
|