شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٤٧ - داستان آن مرد كه وظيفه داشت از محتسب تبريز، و وام ها كرده بود بر اميد آن وظيفه و او را خبر نه از وفات او، حاصل از هيچ زنده اى وام او گزارده نشد الا از محتسب متوفى گزارده شد چنانكه گفته اند ليس من مات فاستراح بميت # انما الميت ميت الاحياء
[حكايت آن مرد كه وظيفه داشت از محتسب تبريز]
داستان آن مرد كه وظيفه داشت از محتسب تبريز، و وام ها كرده بود بر اميد آن وظيفه و او را خبر نه از وفات او، حاصل از هيچ زنده اى وام او گزارده نشد الا از محتسب متوفى گزارده شد چنانكه گفته اند
|
ليس من مات فاستراح بميت |
انما الميت ميت الاحياء |
|
|
آن يكى درويش ز اطراف ديار |
جانب تبريز آمد وامدار |
|
|
نه هزارش وام بد از زر مگر |
بود در تبريز بدرالدين عمر |
|
|
محتسب بد او به دل بحر آمده |
هر سر مويش يكى حاتم كده |
|
|
حاتم ار بودى گداى او شدى |
سر نهادى خاك پاى او شدى |
|
|
گر بدادى تشنه را بحرى زلال |
در كرم شرمنده بودى زآن نوال |
|
|
ور بگردى ذره اى را مشرقى |
بودى آن در همتش نالايقى |
|
|
بر اميد او بيامد آن غريب |
كو غريبان رابدى خويش و نسيب |
|
|
با درش بود آن غريب آموخته |
وام بى حد از عطايش توخته |
|
|
هم به پشت آن كريم او وام كرد |
كه به بخشش هاش واثق بود مرد |
|
|
لاابالى گشته زو و وام جو |
بر اميد قلزم اكرام خو |
|
|
وامداران رو ترش او شادكام |
همچو گل خندان از آن روض الكرام |
|
|
گرم شد پشتش ز خورشيد عرب |
چه غمستش از سبال بولهب |
|
|
چونكه دارد عهد و پيوند سحاب |
كى دريغ آيد ز سقايانش آب |
|
|
ساحران واقف از دست خدا |
كى نهند اين دست و پا را دست و پا |
|
|
روبهى كه هست زآن شيرانش پشت |
بشكند گله پلنگان را به مشت |
|
داستان آن مرد: ظاهرا برگرفته از نوشته غزالى است.