شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٤٤ - قصه عبدالغوث و ربودن پريان او را و سال ها ميان پريان ساكن شدن او، و بعد از سال ها آمدن او به شهر و فرزندان خويش، و باز ناشكيفتن او از آن پريان به حكم جنسيت و همدلى او با ايشان
|
هر طرف چه مى كشد تن را؟ نظر |
بى خبر را كى كشاند؟ با خبر |
|
|
چون كه اندر مرد خوى زن نهد |
او مخنث گردد و گان مى دهد |
|
|
چون نهد در زن خدا خوى نرى |
طالب زن گردد آن زن سعترى |
|
|
چون نهد در تو صفات جبرئيل |
همچو فرخى بر هوا جويى سبيل |
|
|
منتظر بنهاده ديده در هوا |
از زمين بيگانه عاشق بر سما |
|
|
چون نهد در تو صفت هاى خرى |
صد پرت گر هست بر آخر پرى |
|
|
از پى صورت نيامد موش خوار |
از خبيثى شد زبون موشخوار |
|
|
طعمه جوى و خائن و ظلمت پرست |
از پنير و فستق و دوشاب مست |
|
|
باز اشهب را چو باشد خوى موش |
ننگ موشان باشد و عار وحوش |
|
مبين: بيان كننده. آشكارا كننده. (چون ادريس جنسيت ستارگان را داشت، ستاره ها نزد او مى آمدند و آشكارا اسرار خود را بدو مى گفتند.) چيسسيت جنسيت ...: جنسيت وحدت نظر درونى است كه هركس از آن برخوردار شد آن را كه در او چنين خاصيتى است مى شناسد و بدو مى پيوندد.
نظر تن را مى كشد ...: آنچه تن آدمى را بدين سو و آن سو مى برد انديشه آگاه است كه تن ناآگاه را به هرجا خواست مى كشاند. مصراع دوم تأكيد مصراع اول است: باخبر است كه بى خبر را مى كشاند. تن ناآگاه را نظر آگاه مى كشاند،. «كى» حرف استفهام است نه نفى.
گان: معنى گان دادن آشكار است ولى جز دو بيت كه مؤلف آنندراج از شرف الدين شفائى و مسيح كاشى آورده شاهد ديگرى براى اين تركيب نيافتم.
سعترى: زنى كه با زن ديگر هم بستر مى شود و با خود آلتى بر مى دارد كه آن را چرمينه گويند.
منتظر بنهاده ...: از زمين بريده، ديده به هوا دوخته بدانجا مى رود.
موشخوار: جانورى كه موش را صيد مى كند. (آنچه موش را شكار موشخوار كرده پستى درون او بود نه صورت موش بودن او.) فستق: پسته.
توضيح بيشترى است بر آنچه در بيت هاى پيش بود كه جاذب اشخاص و اجزاء،