شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤١٢ - لابه كردن موش مر چغز را كه بهانه مينديش و در نسيه مينداز انجاح اين حاجت مرا، كه فى التأخير آفات و الصوفى ابن الوقت
|
هر دمى فكرى چو مهمان عزيز |
آيد اندر سينه ات هر روز نيز |
|
|
فكر را اى جان به جياى شخص دان |
زآنكه شخص از فكر دارد قدر و جان |
|
و در پايان مى گويد حق تعالى به تو عقلى بخشيده تا آن را سرمايه كسب آخرت كنى نه آنكه براى جهان گذارنش به كار برى.
|
پس مسافر اين بود اى ره پرست |
كه مسير و روش در مستقبل است |
|
|
همچنانك از پرده دل بى كلال |
دم به دم در مى رسد خيل خيال |
|
|
گرنه تصويرات از يك مغرس اند |
در پى هم سوى دل چون مى رسند |
|
|
جوق جوق اسپاه تصويرات ما |
سوى چشمه دل شتابان از ظما |
|
|
جره ها پر مى كنند و مى روند |
دائما پيدا و پنهان مى شوند |
|
|
فكرها را اختران چرخ دان |
داير اندر چرخ ديگر آسمان |
|
|
سعد ديدى شكر كن ايثار كن |
نحس ديدى صدقه و استغفار كن |
|
|
ما كييم اين را بيا اى شاه من |
طالعم مقبل كن و چرخى بزن |
|
|
روح را تابان كن از انوار ماه |
كه ز آسيب ذنب جان شده سياه |
|
|
از خيال و وهم و ظن بازش رهان |
از چه و جور رسن بازش رهان |
|
|
تا ز دلدارى خوب تو دلى |
پر بر آرد بر پرد ز آب و گلى |
|
ره پرست: رهسپارنده، سالك.
مسير و رو در مستقبل بودن: پيوسته آينده را در نظر داشتن. از رفتن باز نايستادن. (سالك بايد پيوستن در رفتن باشد و لحظه اى از سير و كسب كمال باز نايستد.) كلال: رنج، خستگى.
مغرس: رستنگاه. (خيال ها كه در ذهن نقش مى بيندد، پديد آمده فكر انسان نيست، بلكه از عالمى ديگر به انديشه او در مى آيد، سپس مى رود و جاى خود را به خيال ديگر مى دهد.) ظما: ظماء، تشنگى.
جره: خنب يا كوزه بزرگ.