شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٧ - وانمودن پادشاه به مرا و متعصبان در راه اياز سبب فضيلت و مرتبت و قربت و جامگى او بر ايشان بر وجهى كه ايشان را حجت و اعتراض نماند
[تتمه حكايت اياز]
وانمودن پادشاه به مرا و متعصبان در راه اياز سبب فضيلت و مرتبت و قربت و جامگى او بر ايشان بر وجهى كه ايشان را حجت و اعتراض نماند
|
چون اميران از حسد جوشان شدند |
عاقبت بر شاه خود طعنه زدند |
|
|
كين اياز تو ندارد سى خرد |
جامگى سى امير او چون خورد |
|
|
شاه بيرون رفت با آن سى امير |
سوى صحرا و كهستان صيد گير |
|
|
كاروانى ديد از دور آن ملك |
گفت اميرى را برو اى مؤتفك |
|
|
رو بپرس آن كاروان را بر رصد |
كز كدامين شهر اندر مى رسد |
|
|
رفت و پرسيد و بيامد كه ز رى |
گفت عزمش تا كجا؟ درماند وى |
|
|
ديگرى را گفت رو اى بوالعلا |
باز پرس از كاروان كه تا كجا |
|
|
رفت و آمد گفت تا سوى يمن |
گفت رختش چيست هان اى مؤتمن |
|
|
ماند حيران گفت با ميرى دگر |
كه برو واپرس رخت آن نفر |
|
|
باز آمد گفت از هر جنس هست |
اغلب آن كاسه هاى رازى است |
|
|
گفت كى بيرون شدند از شهر رى |
ماند حيران آن امير سست پى |
|
|
همچنين تا سى امير و بيشتر |
سست راى و ناقص اند كر و فر |
|
|
گفت اميران را كه من روزى جدا |
امتحان كردم اياز خويش را |
|
|
كه بپرس از كاروان تا از كجاست |
او برفت اين جمله واپرسيد راست |
|
|
بى وصيت بى اشارت يك به يك |
حالشان دريافت بى ريبى و شك |
|
|
هرچه زين سى مير اندر سى مقام |
كشف شد زو آن به يك دم شد تمام |
|
سى خرد: خرد سى تن. (او كه عقل سى تن را ندارد چرا مررى سى تن را مى ستاند.) مؤتفك: دروغگو. (از آن رو كه امير بر اياز دروغ بست و گفت او عقل سى تن را ندارد.)