شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٣١ - حكايت شب دزدان كه سلطان محمود شب در ميان ايشان افتاد كه من يكى ام از شما و بر احوال ايشان مطلع شدن الى آخره
|
آن هنر فى جيدنا حبل مسد |
روز مردن نيست زآن فن ها مدد |
|
|
جز همان خاصيت آن خوش حواس |
كه به شب بد چشم او سلطان شناس |
|
|
آن هنرها جمله غول راه بود |
غير چشمى كو ز شه آگاه بود |
|
|
شاه را شرم از وى آمد روز بار |
كه به شب بر روى شه بودش نظار |
|
|
وآن سگ آگاه از شاه وداد |
خود سگ كهفش لقب بايد نهاد |
|
|
خاصيت در گوش هم نيكو بود |
كو به بانگ سگ ز شير آگه شود |
|
|
سگ چو بيدار است شب چون پاسبان |
بى خبر نبود ز شبخيز شهان |
|
|
هين ز بد نامان نبايد ننگ داشت |
هوش بر اسرارشان بايد گماشت |
|
|
هر كه او يك بار خود بدنام شد |
خود نبايد جست و خام شد |
|
|
اى بسا زر كه سيه تابش كنند |
تا شود آمن ز تاراج و گزند |
|
رو به شه آورد ...: دزدى كه هنر او در چشم او بود.
شب قدر: كنايت از شبى كه در ان شاه را ديد.
آن بدر: «بدر» استعارت از شاه است و اينكه دزد را خاص بدر خوانده براى آن است كه در آن شب از ميان دزدان تنها او بود كه شاه را چنانكه بايد ديد، و فردا او را شناخت.
آن او: خاص شده. چون آن دزد با ديدن شاه خود را در او محو كرد، پس اجزاء او- از جمله زبان و جان- خاص شاه شد بدين رو گستاخانه با وى سخن راند.
جان بند طين: جان گرفتار جسم.
مكتوم سير: پوشيده رفتار. ناشناس رو.
ريشى بجنبانى: اشارت است به بيت ٢٨٣٨/ ٦.
حبل مسد: گرفته از قرآن كريم است درباره زن ابولهب: في جيدها حبل من مسد: در گردن اوست ريسمانى از ليف خرما. (مسد، ٥) خوش حواس: آنكه چشم شناسا داشت.
آن هنرها: اشارت است به هنرهاى دزدان ديگر، ولى در معنى اشارت است به آنچه جز ديده حقيقت بين است، ديده اى كه با آن خدا را مى توان شناخت.
غول راه: كنايت از گمراه كننده. سود ندهنده.