شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٥٧ - رفتن پسران سلطان به حكم آنكه الانسان حريص على ما منع ما بندگى خويش نموديم وليكن # خوى بد تو بنده ندانست خريدن به سوى آن قلعه ممنوع عنه، آن همه وصيت ها و اندرزهاى پدر را زير پا نهادند تا در چاه بلا افتادند و مى گفتند ايشان را نفوس لوامة الم يأتكم نذي
ساختن بود سنگ و چوبى پيدا نبود و اين اشارت است بدانكه علت غائى در ذهن، در مرتبه، نخست است و در تحقق، در مرتبه اخير گويند فى المثل براى ساختن بنا چهار علت بايد، تا بنا پديد گردد. علت غائى و آن غرض از ساختن بناست. علت مادى و آن وسيلت هاست كه بنا با آن ساخته مى شود و شكل مى گيرد. علت فاعلى و آن بنا و كارگر است كه بنا را مى سازد و علت صورى آن شكل بناست. بدين ترتيب علت غائى در انديشه مقدم بر آن سه علت است و در تحقق متأخر از آنها.
كتم عدم: عالم امر.
كد: درخواست. تعبيرى است از نيازمندى مخلوق و توسل آنان در اين جهان به سبب هاى ظاهرى حالى كه آن سبب ها هم ساخته حق تعالى است، چنانكه در بيت بعد گويد.
رنگ و بو: كنايت از جنب و جوش و كوشش، وتوضيح آن در بيت هاى بعد است.
چون صور بنده است ...: آنچه در عالم خلق است صورتى است كه خدا آفريده است، آنها را آفريده دان كه خدا همانند چيزى نيست و براى خدا صورتى مپندار. و به صورت هايى چون خود متوسل مشو كه آنها را هيچ هنر و قدرتى نيست. هرچه دارند از خداست.
افنا: افناء: نيست گردانيدن. خود را برابر خدا هيچ دانستن.
كز تفكر ...: هرچه در ذهن پديد آورى صورتى است مخلوق ذهن تو.
فره: افزايش، كمال. (اگر جز از راه تصور و پديد آوردن صورت در انديشه خود، چيزى به دست نمى اورى بگذار تا آن صوتر بى اختيار تو در خاطرت پديد آيد و موهبتى از خدا باشد.) چنانكه چون هوس ديدن شهرى را مى كنى كه آن را نديده اى و به سوى آن مى روى آنچه تو را بدان شهر مى كشاند صورت نيست ذوق ديدن است. اين ذوق بى صورت اگر در تو پديد آمد به عالم هاى والايت مى برد.
سيران: طى كردن، پيمودن.
دم: استعارت از علت هاى صورى.
سر: علة العلل. علت حقيقى. قدرت حق تعالى.
داد سرى از راه دم دادن: گمراهان و ظاهر بينان را از لطف خود محروم نساختن.
آنچه فلسفى با عقل جزئى خود علت و سبب مى پندارد، و آنچه انسان ها در اين عالم