شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٦٦ - حكايت صدر جهان بخارا كه هر سائلى كه به زبان بخواستى از صدقه عام بى دريغ او محروم شدى، و آن دانشمند درويش به فراموشى و فرط حرص و تعجيل به زبان بخوسات در موكب، صدر جهان از وى رو بگردانيد و او هر روز حيله نو ساختى و خود را گاه زن كردى زير چادر و گاه نا
حكايت صدر جهان بخارا كه هر سائلى كه به زبان بخواستى از صدقه عام بى دريغ او محروم شدى، و آن دانشمند درويش به فراموشى و فرط حرص و تعجيل به زبان بخوسات در موكب، صدر جهان از وى رو بگردانيد و او هر روز حيله نو ساختى و خود را گاه زن كردى زير چادر و گاه نابينا كردى و چشم و روى خود بسته، به فراستش بشانختى الى آخره
|
در بخارا خوى آن خواجيم اجل |
بود با خواهندگان حسن عمل |
|
|
داد بسيار و عطاى بى شمار |
تا به شب بودى ز جودش زر نثار |
|
|
زر به كاغذ پاره ها پيچيده بود |
تا وجودش بود مى افشاند جود |
|
|
همچو خورشيد و چو ماه پاك باز |
آنچه گيرند از ضيا بدهند باز |
|
|
خاك را زر بخش كه بود؟ آفتاب |
زر از او در كان و گنج اندر خراب |
|
|
هر صباحى يك گره را راتبه |
تا نماند امتى زو خايبه |
|
|
مبتلايان را بدى روزى عطا |
روز ديگر بيوگان را آن سخا |
|
|
روز ديگر بر علويان مقل |
بر فقيهان فقير مشتغل |
|
|
روز ديگر بر تهى دستان عام |
روز ديگر بر گرفتاران وام |
|
|
شرط او آن بود كه كس با زبان |
زر نخواهد هيچ نگشايد لسان |
|
|
ليك خامش بر حوالى رهش |
ايستاده مفلسان ديوار وش |
|
|
هركه كردى ناگهان با لب سؤال |
زو نبردى زين گنه يك حبه مال |
|
|
من صمت منكم نجا بد ياسه اش |
خامشان را بود كيسه و كاسه اش |
|
|
نادرا روزى يكى پيرى بگفت |
ده زكاتم كه منم با جوع جفت |
|
|
منع كرد از پير و پيرش جد گرفت |
مانده خلق از جد پير اندر شگفت |
|
|
گفت بس بى شرم پيرى اى پدر |
پير گفت از من توى بى شرم تر |
|