شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٩١ - رجوع به داستان آن كمپير
|
چونكه آيد خيزخيزان رحيل |
گم شود زآن پس فنون قال و قيل |
|
|
عالم خاموشى آيد پيش بيست |
واى آنكه در درون انسيش نيست |
|
|
صيقلى كن يك دو روزى سينه را |
دفتر خود ساز آن آيينه را |
|
|
كه ز سايه يوسف صاحب قران |
شد زليخاى عجوز از سر جوان |
|
|
مى شود مبدل به خورشيد تموز |
آن مزاج بارد برد العجوز |
|
|
مى شود مبدل به سوز مريمى |
شاخ لب خشكى به نخلى خرمى |
|
|
اى عجوزه چند كوشى با قضا |
نقد جو اكنون رها كن ما مضى |
|
|
چون رخت را نيست در خوبى اميد |
خواه گلگونه نه و خواهى مداد |
|
خميس اندر خميس: «خميس» لشكر است كه پنج ركن دارد: مقدمه، قلب، ميمنه، ميسره، ساقه. خميس الناس و خميس اندر خميس كه در اين بيت است معنى بسيارى و گروه در گروه مى دهد.
ترك مى گوى: گوينده «ابليس» است و مخاطب «پيرزن».
دردبيس: بلا، سختى، گنده پير، زشت.
|
انما الحيزبون و الدرد بيس |
والطخا و النقاح و العلطبيس |
|
علم كتاب: كتاب را بايد «كتيب» خواند. عشر از علم كتاب دزديدن: گذشته از معنى عشر كه نوشته شد، كنايت است از الفاظى را بدون درك معنى در خاطر سپردن و دعوى علم كردن و آن را به رخ مردم كشيدن.
ملون: رنگارنگ، زيبا.
مرحبا ستاندن: ستايش شنيدن. «آدمى نمايان او را دانا ناميده اند و او نه چنان است. چيزى را بسيار فراهم اورده كه اندكش بهتر از بسيار آن است.» (نهج البلاغه، خطبه ١٧) عرجون: بن خوشه خرما، چوب خوشه خرما كه به شكل داس خميده مى باشد. و القمر قدرناه منازل حتى عاد كالعرجون القديم. (يس، ٣٩) (زيبايى عاريتى تو را شكوفايى جوانى نداد چنانكه شاخ خشك را اگر بر درخت خرما بندند كار عرجون نمى كند و خرما نمى دهد.)