شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٧٤ - حكايت آن دو برادر يكى كوسه و يكى امرد در عزب خانه اى خفتند شبى اتفاقا امرد خشت ها بر مقعد خود انبار كرد عاقبت دباب دب آورد و آن خشت ها را به حيله و نرمى از پس او برداشت، كودك بيدار شد ه جنگ، كه اين خشت ها كو كجا بردى و چرا بردى، او گفت تو اين خشت ه
آموزنده و پر فايدت است. در اجتماعى كه بيشترين آنان اسير شهوت اند و از تقوى بويى نبرده و از عقل بهره اى نگرفته اند خود را از گزند آنان چگونه بايد ايمن ساخت؟ دو راه پيش روست، يكى تدبير خود را به كار بردن. و ديگرى از حق تعالى عنايت خواستن. به تدبير بسنده كردن سودى ندارد، چنانكه يوسف (ع) را كه از خدا علم و حكمت بهره داشت ديدن برهان پروردگار نگاه داشت. جايى كه او چنين بود، تدبير چه سود دهد. پس نگهبان حقيقى عنايت حق تعالى است و پيوسته بايد آن را از او درخواست نمود.
|
تو اگر صد قفل بنهى بر درى |
بركند آن جمله را خيره سرى |
|
|
شحنه اى از موم اگر مهرى نهد |
پهلوانان را از آن دل بشكهد |
|
|
آن دو سه تار عنايت همچون كوه |
سد شد چون فر سيما در وجوه |
|
|
خشت را مگذار اى نيكو سرشت |
ليك هم آمن مخسب از ديو زشت |
|
|
رو دو تا مو زآن كرم با دست آر |
وآنگهان آمن بخسب و غم مدار |
|
|
نوم عالم از عبادت به بود |
آنچنان علمى كه مستنبه بود |
|
|
آن سكون سابح اندر آشنا |
به ز جهد اعجمى با دست و پا |
|
|
اعجمى زد دست و پا غرق شد |
مى رود سباح ساكن چون عمد |
|
|
علم دريايى است بى حد و كنار |
طالب علم است غواص بحار |
|
|
گر هزاران سال باشد عمر او |
او نگردد سير خود از جست و جو |
|
|
كآن رسول حق بگفت اندر بيان |
اين كه منهومان هما لا يشبعان |
|
موم شحنه: چون شحنه مهرى بر در خانه يا دكانى نهند، نشان آن است كه كسى را حق در آمدن بدانجا نيست. و اگر بدانجا درآيند مؤاخذت و كيفر يابند. (مقايسه اى است ميان تدبير آدمى كه از آن به «صد قفل» تعبير كرده است و عنايت حق كه مهر شحنه كنايت از آن است.) شكهيدن: شكوهيدن: ترسيدن.
فرسيما: اثر ايمان و تقوى كه در چهره مؤمنان است و شيطان از آن گريزان. اشارت است به قرآن كريم: سيماهم في وجوههم من أثر السجود. (فتح، ٢٩) خشت را مگذار: گذاردن: وانهادن، ترك گفتن. تدبير را بهكار بند اما ايمنى را تنها در تدبير