شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤١٥ - لابه كردن موش مر چغز را كه بهانه مينديش و در نسيه مينداز انجاح اين حاجت مرا، كه فى التأخير آفات و الصوفى ابن الوقت
|
گر شاه نشان خواجه بود خواجكى اين است |
روز است و در آن شك نبود هيچ حكم را |
|
ولى در اين بيت «شه نشان»، از خاكخلاص كردن و به افلاك رساندن مقصود است.
دستان زنان: اشارت است ه قرآن كريم: إنه من كيدكن إن كيدكن عظيم. (يوسف، ٢٨) و نيز مجلسى كه زن عزيز فراهم آورد و زنان مصر را كه بر او طعنه زده بودند در آن مجلس گرد كرد و يوسف را گفت بر آنها درآيد و آنان چون او را ديدند واله گشتند و بى خبر دست هاى خود را بريدند. و زن عزيز گفت اين همان است كه مرا در عشق او ملامت كرديد، اگر خواست مرا انجام ندهد به زندان افكنده مى شود و يوسف (ع) از خدا خواست كيد زنان را از او باز دارد. (يوسف، ٣١- ٣٣) مربط: بستنگاه، جايگاه. (عرشى كه جايگاه او بود، عالم ارواح.) اهبطوا: فرود آييد. خطاب پروردگار است به آدم و زن او پس از خوردن از درخت ممنوع. و در اين بيت خطاب به روحى است كه در عرش به سر مى برد و بايد در بدن خاكى جاى گيرد.
مستتم: لازم و متعدى به كار رفته است. كامل سازنده و درخواست كننده كمال نعمت، و در اين بيت به معنى متعدى است:
|
داشت كارى در سمرقند او مهم |
جست الاقى تا شود او مستتم |
|
زال: كنايت از مادر.
حطيم: در لغت نامه اين بيت شاهد حطيم- مقام ابراهيم- آمده و درست نيست. نگاه كنيد به: ذيل بيت ١٥٧٨/ ٤.
اول و آخر: نخست حوا موجب بيرون شدن آدم از بهشت گرديد و ديگر مادر كه مرا زاد.
عثار: لغزش. (بر من رحمت آر و اگر مرا درخور نمى دانى به جانى كه از عالم توستو در تن من جاى گرفته رحم كن.) اخوان: برادران. كنايت از مردم روزگار.
پژمرده بودن: نژندى من از آن است كه روزگارى در جهان ارواح كه عاليم نامحدود