شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٧٠ - مثل
مثل
|
سوى جامع مى شد آن يك شهريار |
خلق را مى زد نقيب و چوبدار |
|
|
آن يكى را سر شكستى چوب زن |
وآن دگر را بر دريدى پيرهن |
|
|
در ميانه بى دلى ده چوب خورد |
بى گناهى كه برو از راه برد |
|
|
خون چكان رو كرد با شاه و بگفت |
ظلم ظاهر بين چه پرسى از نهفت |
|
|
خير تو اين است جامع مى روى |
تا چه باشد شر و وزرت اى غوى |
|
|
يك سلامى نشنود پير از خسى |
تا نپيچد عاقبت از وى بسى |
|
|
گرگ دريابد ولى را به بود |
زآنكه دريابد ولى را نفس بد |
|
|
زآنكه گرگ ارچه كه بس استمگرى است |
ليكش ان فرهنگ و كيد و مكر نيست |
|
|
ورنه كى اندر فتادى او به دام |
مكر اندر آدمى باشد تمام |
|
دنباله شكوه اى است كه مولانا از لئيمان زمان دارد. لئيمان به جاى بزرگ داشتن اولياى خدا به آزار آنان بر مى خيزند.
بى دل: آزرده، دلتنگ، خسته خاطر، و در اصطلاح عارفان دلباخته در راه خدا.
برد: دور شو.
|
اى خورنده خونن خلق از راه برد |
تا نه آرد خون ايشانت نبرد |
|
وزر: گناه.
غوى: گمراه.
پيچيدن: رنج ديدن، عذاب كشيدن.
نفس بد: شخص بدنهاد، خبيث.