شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٩٦ - ديدن خوارزمشاه رحمه الله در سيران در موكب خود اسبى بس نادر و تعلق دل شاه به حسن و چستى آن اسب،
ديدن خوارزمشاه رحمه الله در سيران در موكب خود اسبى بس نادر و تعلق دل شاه به حسن و چستى آن اسب،
و سرد كردن عماد الملك آن اسب را در دل شاه و گزيدن شاه گفت او را بر ديد خويش، چنانكه حكيم رحمة الله عليه در الهى نامه فرمود
|
چون زبان حسد شود نخاس |
يوسفى يابى از گزى كرباس |
|
از دلالى برادران يوسف حسودانه در دل مشتريان آن چندان حسن پوشيده شد، و زشت نمودن گرفت كه و كانوا فيه من الزاهدين
|
بود اميرى را يكى اسبى گزين |
در گله سلطان نبودش يك قرين |
|
|
او سواره گشت در موكب پگاه |
ناگهان ديد اسب را خوارزمشاه |
|
|
چشم شه را فر و رنگ او ربود |
تا به رجعت چشم شه با اسب بود |
|
|
بر هر آن عضوش كه افكندى نظر |
هر يكش خوش تر نمودى زآن دگر |
|
|
غير چستى و گشى و روحنت |
حق بر او افكنده بد نادر صفت |
|
|
پس تجسس كرد عقل پادشاه |
كين چه باشد كه زند بر عقل راه |
|
|
چشم من پر است و سير است و غنى |
از دو صد خورشيد دارد روشنى |
|
|
اى رخ شاهان بر من بيدقى |
نيم اسبم در ربايد بى حقى |
|
|
جادوى كرده است جادو آفرين |
جذبه باشد آن، نه خاصيات اين |
|
|
فاتحه خواند و بسى لاحول كرد |
فاتحه اش در سينه مى افزود درد |
|
|
زآنكه او را فاتحه خود مى كشيد |
فاتحه در جر و دفع آمد وحيد |
|
|
گر نمايد غير هم تمويه اوست |
ور رود غير از نظر تنبيه اوست |
|
|
پس يقين گشتش كه جذبه زآن سرى است |
كار حق هر لحظه نادر آورى است |
|
|
اسب سنگين گاو سنگين ز ابتلا |
مى شود مسجود از مكر خدا |
|