شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٦٨ - حكايت اشتر و گاو و قچ كه در راه بند گياه يافتند هر يكى مى گفت من خورم
حكايت اشتر و گاو و قچ كه در راه بند گياه يافتند هر يكى مى گفت من خورم
|
اشتر و گاو و قچى در پيش راه |
يافتند اندر روش بندى گياه |
|
|
گفت قچ بخش ار كنيم اين را يقين |
هيچ كس از ما نگردد سير از اين |
|
|
ليك عمر هر كه باشد بيشتر |
اين علف او راست اولى، گو بخر |
|
|
كه اكابر را مقدم داشتن |
آمده است از مصطفى اندر سنن |
|
|
گرچه پيران را در اين دور لئام |
در دو موضع پيش مى دارند عام |
|
|
يا در آن لوتى كه آن سوزان بود |
يا بر آن پل كز خلل ويران بود |
|
|
خدمت شيخى بزرگى قائدى |
عام نارد بى قرينه فاسدى |
|
|
خيرشان اين است چه بود شرشان؟ |
قبحشان را باز دان از قرشان |
|
داستانى در اين باره در سندبادنامه آمده كه خلاصه آن اين است: شتر و گرگى و روباهى با هم به راهى مى رفتند، و با آنان بيش از يك قرص نان نبود. بر سر خوردن ميان آنان گفت و گو در گرفت و هريك خود را سزاوارتر مى دانست. سرانجام يك سخن دند كه هركه به سال بيشتر است به خوردن اولى تر است. گرگ گفت هفت روز پيش از آنكه خدا جهان را بيافريند مادرم مرا بزاد. روباه گفت راست مى گويى و من آن شب نزد او بودم و مادرت را يارى مى كردم شتر گردن دراز كرد و گرده را گرفت و گفت هركه مرا بيند داند من دوش از مادر نزاده ام و از شما بزرگترم و جهان بسيار ديده ام. (سندبادنامه، ص ٤٩- ٥٠) روش: راه رفتن، راه پيمودن.
آمده است از مصطفى: در حديث است كه سه تن نزد رسول ٦ آمدند تا درباره قتلى