شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٩٣ - متوفى شدن بزرگين از شه زادگان و آمدن برادر ميانين به جنازه برادر كه آن كوچكين صاحب فراش بود از رنجورى، و نواختن پادشاه ميانين را تا او هم لنگ احسان شده، ماند پيش پادشاه، صد هزار از غنايم غيبى و عينى بدو رسيد از دولت و نظر آن شاه، مع تقرير بعضه
نگهدارى نخواهيد داشت.) باد و درد دندان: نگاه كنيده به: ذيل بيت ١٤٨/ ٤.
انذارى است بندگان خدا را كه از راه فرمانبردارى حق به ديگر سو نشوند، وگرنه خشم خدا آنا را فرا خواهد گرفت و گاه بود كه آنچه را سبب آسايش مى دانند برايشان زيان گردد چراكه هر چيز در فرمان خداست و آن كند كه او فرمايد:
|
باد را حق گه بهارى مى كند |
در دى اش زين لطف عارى مى كند |
|
|
بر گروه عاد صرصر مى كند |
باز بر هودش معطر مى كند |
|
|
اين همان باد است كه آمن مى گذشت |
بود جان كشت و گشت او مرگ كشت |
|
|
دست آنكس كه بكردت دست بوس |
وقت خشم آن دست مى گردد دبوس |
|
|
يا رب و يا رب بر آرد او ز جان |
كه ببر اين باد را اى مستعان |
|
|
اى دهان غافل بدى زين باد، رو |
از بن دندان در استغفار شو |
|
|
چشم سختش اشك ها باران كند |
منكران را درد، الله خوان كند |
|
|
چون دم مردان نپذيرفتى ز مرد |
وحى حق را هين پذيرا شو ز درد |
|
|
باد گويد پيكم از شاه بشر |
گه خبر خير آورم گه شوم و شر |
|
|
زآنكه مأمورم امير خود نيم |
من چو تو غالف ز شاه خود كيم؟ |
|
|
گر سليمان وار بودى حال تو |
چون سليمان گشتمى حمال تو |
|
|
عاريه استم گشتمى ملك كفت |
كردمى بر راز خود من واقفت |
|
|
ليك چون تو ياقيى من مستعار |
مى كنم خدمت تو را روزى سه چار |
|
|
پس چو عادت سرنگونى ها دهم |
ز اسپه تو ياغيانه برجهم |
|
|
تا به غيب ايمان تو محكم شود |
آن زمان كايمانت مايه غم شود |
|
|
آن زمان خود جملگان مؤمن شوند |
آن زمان خود سركشان بر سر دوند |
|
|
آن زمان زارى كنند و افتقار |
همچو دزد و راهزن در زير دار |
|
|
ليك گر در غيب گردى مستوى |
مالك دارين و شحنه خود توى |
|
|
شحنگى و پادشاهى مقيم |
نه دو روزه و مستعار است و سقيم |
|
|
رستى از بيگار و كار خود كنى |
هم تو شاه و هم تو طبل خود زنى |
|