شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٥ - در بيان آنكه اين غرور تنها آن هندو را نبود بلكه هر آدميى به چنين غرور مبتلاست در هر مرحله الا من عصم الله
در بيان آنكه اين غرور تنها آن هندو را نبود بلكه هر آدميى به چنين غرور مبتلاست در هر مرحله الا من عصم الله
|
جون بپيوستى بد آن اى زينهار |
چند نالى در ندامت زار زار |
|
|
نام ميرى و وزيرى و شهى |
در نهانش مرگ و درد و جان دهى |
|
|
بنده باش و بر زمين رو چون سمند |
چون جنازه نه، كه بر گردن برند |
|
|
جمله را حمال خود خواهد كفور |
چون سوار مرده آرندش به گور |
|
|
بر جنازه هركه را بينى به خواب |
فارس منصب شود عالى ركاب |
|
|
زآنكه آن تابوت بر خلق است بار |
باربر خلقان فكندند اين كبار |
|
|
بار خود بر كس منه بر خويش نه |
سرورى را كم طلب درويش به |
|
|
مركب اعناق مردم را مپا |
تا نيايد نقرست اندر دو پا |
|
|
مركبى را كآخرش تو ده دهى |
كه به شهرى مانى و ويران دهى |
|
|
ده دهش اكنون كه چون شهرت نمود |
تا نبايد رخت در ويران گشود |
|
|
ده دهش اكنون كه صد بستانت هست |
تا نگردى عاجز و ويران پرست |
|
الا من عصم الله: جز كه خدا نگاه دارد.
بد آن: به ظاهر زيباى دنيا و دانه او كه زير دام پنهان است.
سمند: اسب زرده. انقروى و به پيروى از او نيكلسون آن را با آيه: و عباد الرحمن الذين يمشون على الأرض هونا. (فرقان، ٦٣) مقايسه كرده اند. ولى در اين بيت از «سمند»، تندروى و زود گذشتن (از دنيا) مقصود است و آن آيه در وصف بندگان فروتن و آرام است. (از اين دنيا زود گذر و خود را بار گردن ديگران مكن.) كفور: ناسپاس.