شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٢١ - يافتن مريد مراد را و ملاقات او با شيخ نزديك آن بيشه
|
دوزخ است اين نفس و دوزخ اژدهاست |
كو به درياها نگردد كم و كاست |
|
آن محسوس: سوارى خرقانى را بر شير با ديد حس مى توان ديد اما سوارى ر نفس با ديده خرد ديده مى شود.
ملبوس: مشتبه.
صد هزاران شير: استعارت از هواهاى گوناگون كه مسخر آنان است.
يك يك ...: گهگاه يكى از آنان آشكار مى سازد.
نيست مرد: كنايت از كسى كه ديده درون بين ندارد. (گاه خداوند نمونه اى از كرامت را در يكى از اوليا آشكار مى سازد تا آنان كه تنها ديده حسى دارند ببينند و ايمان آورند.) ديو: كنايت از زن شيخ. مفتون ديو: فريفته شيطان. در شك افتاده از سخنان آن زن.
نعم الدليل: نور دل بهتر راهنماست. اشارتى است به حديث:
اتقوا فراسة المؤمن ...
(نگاه كنيد به: ذيل بيت ١٥٥٩/ ٢) ايستادن: درماندن و دچار ترديد شدن.
|
اشتران بختييم اندر سبق |
مست و بيخود زير محمل هاى حق |
|
|
من نيم در امر و فرمان نيم خام |
تا بينديشم من از تشنيع عام |
|
|
عام ما و خاص ما فرمان اوست |
جان ما بر رو دوان جويان اوست |
|
|
فردى ما جفتى ما نه از هواست |
جان ما چون مهره در دست خداست |
|
|
ناز آن ابله كشيم و صد چو او |
نه ز عشق رنگ و نه سوداى بو |
|
|
اين قدر خود درس شاگردان ماست |
كر و فر ملحمه ما تا كجاست |
|
|
تا كجا آنجا كه جا را راه نيست |
جز سنابرق مه الله نيست |
|
|
از همه اوهام و تصويرات دور |
نور نور نور نور نور نور |
|
|
بهر تو ار پست كردم گفت و گو |
تا بسازى با رفيق زشت خو |
|
|
تا كشى خندان و خوش بار حرج |
از پى الصبر مفتاح الفرج |
|
|
چون بسازى با خسى اين خسان |
گردى اندر نور سنت ها رسان |
|
|
كانبيا رنج خسان بس ديده اند |
از چنين ماران بسى پيچيده اند |
|
|
چون مراد و حكم يزدان غفور |
بود در قدمت تجلى و ظهور |
|