شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٥ - مناجات و پناه جستن به حق از فتنه اختيار و از فتنه اسباب اختيار كه سماوات و ارضين از اختيار و از اسباب اختيار شكوهيدند و ترسيدند،
|
يا پى تعليم مى كرد آن حيل |
يا براى حكمتى دور از وجل |
|
|
يا كه ديد ارقش زآن شد پسند |
كز نسيم نيستى هستى است بند |
|
|
تا گشايد دخمه كآن بر نيستى است |
تا بيابد آن نسيم عيش و زيعت |
|
|
ملك و مال و اطلس اين مرحله |
هست بر جان سبك رو سلسله |
|
|
سلسله زرين بديد و غره گشت |
ماند در سوراخ چاهى جان ز دشت |
|
|
صورتش جنت به معنى دوزخى |
افعيى پر زهر و نقشش گلرخى |
|
|
گرچه مؤمن را سقر ندهد ضرر |
ليك هم بهتر بود ز آنجا گذر |
|
|
گرچه دوزخ دور دارد زو نكال |
ليك جنت به ورافى كل حال |
|
|
الحذر اى ناقصان زين گلرخى |
كه به گاه صحبت آمد دوزخى |
|
ليس للجن ...: جن و آدمى را (آن توان) نيست كه از زندانى بودن در كرانه هاى زمان ها به درآيند.
(هر يك در عالم خود كه در آن به سر مى برند محدودند.) لانفوذ ...: گذشتن از كاواك هاى آسمان هاى برين ممكن نيست جز با قدرتى كه خدا عطا فرمايد كه او سلطان هدايت است.
لا هدى ...: هدايتى نيست جز با قدرتى كه روح پرهيزگار را از نگاهبانان شهاب ها باز دارد.
حراس: در نسخهاساس به كسر «حاء» است و از سياق عبارت مى توان دانست مولاناآن را جمع «حارس» گرفته است. اما حارس را چنين جمعى نيست. مضموع بيت ها گرفته از قرآن كريم است: يا معشر الجن و الإنس إن استطعتم أن تنفذوا من أقطار السماوات و الأرض فانفذوا لا تنفذون إلا بسلطان. (رحمن، ٣٣) تنها كسانى توانند بدان حضرت درآيند كه خودى را بگذارند و نيست شوند، آنگاه اراده و قدرت خدا آنان را از حبس اقطار مى رهاند.
پوستين و چارق: نگاه كنيد به: داستان «اياز و چارق و پوستين» (١٨٥٧/ ٥). (پيوسته بايد فقر و نيستى خود را پيش چشم داشت.) وجل: بيم. (بى آنكه بيمى داشته باشد، پوستين و چارق را براى تعليم ديگران نگاه مى داشت.)