شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٣٥ - معجزه هود
چون شد آن ناشف: ناشف، برگيرنده رطوبت است و در بيت به معنى خشك. در بيت پيش گفت هرگاه شاخ تر باشد در فرمان تو است به هر شكلش كه خواهى توانى درآورد و از آن سبد يا چنبر توانى كرد. در اين بيت گويد اگر بيخ درخت خشك شد، شاخ نيز خشك مى شود و ديگر در فرمان تو نخواهد بود. مثال آنان منافقانى است كه چشمه معرفت آنان خشكيده است و قابليت هدايت را از دست دادند. قرآن كريم از آنان خبر مى دهد كه:
موا كسالى: إن المنافقين يخادعون الله و هو خادعهم و إذا قاموا إلى الصلاة قاموا كسالى يراؤن الناس و لا يذكرون الله إلا قليلا: قمانا منافقان با خدا فريب كارى مى كنند (كفر راى پنهان و ايمان راى آشكار مى سازند) و او (خدا) با آنان فريبكارى مى كند. چون براى نماز برخيزند سست و تنبل بر مى خيزند. به مردم مى نمايانند (ريا) و خدا راى جز اندك به ياد نمى آورند. (نساء، ١٤٢) طبى: «طب»: دارو، و «ياء» علامت وحدت است (شرح نيكلسون). ولى ظاهرا «طبى» منسوب است به «طب». يكى از معنى هاى طب دارو و علاج است و مولانا ان را به تخفيف به كار برده. (چون بيخ خشك شد شاخه از آن علاجى نمى يابد.) آتش جان: به قرينه بيت هاى بعد، استعارت از شعله يقين و ايمان است كه خيال نفاق و شرك را مى سوزاند و از ميان مى برد (چنانكه آتش محسوس نهال را مى سوزاند آتش يقين، خيال را نابود مى سازد).
شير و روباه: استعارت از خيال هاى نيرومند و يا كم نيرو.
كل شيء هالك: و لا تدع مع الله إلها آخر لا إله إلا هو كل شيء هالك إلا وجهه: با خدا خدايى ديگر مخوان نيست خدايى جز او هر چيز تباه شونده است جز ذات او. (قصص، ٨٨) در وجه خدا رفتن: فنا شدن در او. خود را برابر او فاقد هر قدرت ديدن. همه چيز را از او دانستن.
الف در بسم: «بسم» مركب است از «ب» و «اسم»، ولى هنگام نوشتن الف را نمى نمى نويسند. (خود را در وجه الله محو كن چنانكه الف در بسم درج شده است.) حروف مات گشته: حرف هايى كه هنگام وصل به كلمه ديگر تلفظ نمى شود مانند