شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٩ - حكايت آن شخص كه دزدان قوچ او را بدزديدند و بر آن قناعت نكرد به حيله جامه هاش را هم دزديدند
روستايى گفت لطفى كن خر مرا نگاه دار تا من پى او بروم. دزد پذيرفت و چون روستايى رفت خر را ببرد. روستايى لختى اين سو و آن سو رفت كسى را نديد بازگشت، ديد خرش را برده اند فغان برآورد. دزد سوم كه در راه بر سر چاهى ايستاده بود پرسيد براى چه فغان مى كنى؟ مرد حال بگفت. دزد گفت مرا صندوقچه اى پر زر در اين چاه افتاد اگر لطفى كنى و آن را بيرون آورى ده دينارت بدهم. روستايى به طمع افتاد رخت از تن بر آورد و به چه رفت و مدتى كاوش كرد چيزى نيافت چون از چاه برون آمد ديد رختش را هم برده اند. چوب بر كف گرفت و گرد خود مى گرديد. پرسيدند چرا چنين مى كنى. گفت مى ترسم خودم را هم ببرند.» (نگاه كنيد به: جوامع الحكايات، و مآخذ قصص و تمثيلات مثنوى، ص ١٩٨) حبل: ريسمان. آنچه بدان چيزى را بندند.
به دست: به نقد. موجود.
|
چنين گفت خسرو به يزدان پرست |
كه از خوردنى چيست ايدر به دست |
|
؟ گر درى بر بسته شد: نظير:
|
خدا گر ببندد ز حكمت درى |
به رحمت گشايد در ديگرى |
|
حازم: دورانديش، عاقبت نگر.
راه به ده بردن: به مقصد رسيدن.
: طمع. و به «شيطان» هم مى توان ارجاع داد.
طمع آدمى را به خطاهاى بزرگ وا مى دارد و در حديث پرهيز از آن توصيه شده است.
|
گفت اين معكوس مى گويى بدان |
شور و شر از طمع آيد سوى جان |
|
(نگاه كنيد به: ذيل بيت ٢٣٩٧/ ٦) چنانكه مى بينيم مولانا يك قسمت از داستان را در بيت ها نياورده است. در بيت ٤٦٥ گفت مركبت را از آنكه قبايت را دزديد (شيطان نفس) نگه دار. اين داستان در توضيح آن بيت است.