شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٥٥ - رفتن پسران سلطان به حكم آنكه الانسان حريص على ما منع ما بندگى خويش نموديم وليكن # خوى بد تو بنده ندانست خريدن به سوى آن قلعه ممنوع عنه، آن همه وصيت ها و اندرزهاى پدر را زير پا نهادند تا در چاه بلا افتادند و مى گفتند ايشان را نفوس لوامة الم يأتكم نذي
به كار برد و نه مقياسى از آفريننده اى پيش از خود تا بدان دستور كار كند. (نهج البلاغه، خطبه ٩١) و آن صورت را در كالبد تن مجسم مى سازد. آن صورت در آن جسم به كمال مى رسد (و بر وفق معتقد اشعريان) برحسب آنچه فطرت اوست به كار مى پردازد. كارى نيك يا كارى بد. اگر آن صورت نعمت باشد سپاسگزار است و اگر مهلت باشد بردبار. اگر صورت رحم بود مى بالد و رشد مى كند و اگر زخم يابد نالان مى گردد. سفر پيشه مى كند، جنگجو مى شود، به عشرت مى پردازد، به خلوت مى رود. صورت محتاج باشد، به كسب مى پردازد صورت نيرومندى باشد، به مال اين و آن دست مى يازد. خلاصه آنكه آن جسم و جان بر وفق سرنوشتى كه براى او معين شده مشغول به كار مى گردد. سپس توضيح مى دهد كه پيشه هايى كه آدمى بدان مشغول مى شود از حد برون است و كيش ها كه مى پذيرد، گوناگون آنچه تحقق مى يابد همچون سايه اى است از آن صورت. و اصل آن صورت است و اين معنى را با مثالى ديگر روشن مى كند. جمعى بر لب بام ايستاده اند و سايه آنان بر زمين گسترده. آن جمع ساكن باشند يا متحرك سايه آنان نيز چنان است. نسبت رفتار برونى با صورت، نسبت سايه با اصل است آنچه اصل است فكر است، و عمل و رفتار سايه آن. (هركس بر وفق آنچه در نهاد او معين شده به كار مى پردازد.) و مثال ها كه در بيت هاى بعد آمده روشن كننده همين معنى است.
|
يك خيال نيك باغ آن شده |
يك خيال زشت راه اين زده |
|
|
آن خدايى كز خيالى باغ ساخت |
وز خيالى دوزخ و جاى گداخت |
|
|
پس كه داند راه گلشن هاى او |
پس كه داند جاى گلخن هاى او؟ |
|
|
اين صور چون بنده بى صورت اند |
پس چرا در نفى صاحب نعمت اند؟ |
|
|
اين صور دارد ز بى صورت وجود |
چيست پس بر موجد خويشش جحود؟ |
|
|
خود از او يابد ظهور انكار او |
نيست غير عكس خود اين كار او |
|
|
صورت ديوار و سقف هر مكان |
سايه انديشه معمار دان |
|
|
گرچه خود اندر محل افتكار |
نيست سنگ و چوب و خشتى آشكار |
|
|
فاعل مطلق يقين بى صورت است |
صورت اندر دست او چون آلت است |
|
|
گه گه آن بى صورت از كتم عدم |
مر صور را رو نمايد از كرم |
|