شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٢ - قصهاى هم در تقرير اين
قصهاى هم در تقرير اين
|
شرفه اى بشنيد در شب معتمد |
برگرفت آتش زنه كآتش زند |
|
|
دزد آمد آن زمان پيشش نشست |
چون گرفت آن سوخته مى كرد پست |
|
|
مى نهاد آنجا سر انگشت را |
تا شود استاره آتش فنا |
|
|
خواجه مى پنداشت كز خود مى مرد |
اين نمى ديد او كه دزدش مى كشد |
|
|
خواجه گفت اين سوخته نمناك بود |
مى ميرد استاره از تريش زود |
|
|
بس كه ظلمت بود و تاريكى ز پيش |
مى نديد آتش كشى را پيش خويش |
|
شرفه: شرفاك. صداى پا. صدا.
|
از شرفه جلاجل شاهين عدل تو |
عنقاى ظلم گشت پس قاف در نهان |
|
معتمد: مورد اعتماد. نگهبان.
گرفتن سوخته: روشن شدن آن.
پست كردن: خاموش ساختن.
مى نهاد آنجا ...: جرقه را با نهادن سرانگشت بر آن خاموش مى كرد.
استاره: كنايت از جرقه.
آتش كش: كنايت از دزد كه جرقه را خاموش مى ساخت.
هدايت حق تعالى گهگاه بنده را به خود مى خواند اما شيطان او را با وسوسه از راه باز مى گرداند، تا ديگر بار به راه عصيان رود چنانكه آن معتمد دزد را نمى ديد كه جرقه را خاموش مى كند مى پنداشت پنبه آتش زنه نمناك است.
|
بس ستاره آتش از آهن جهيد |
و آن دل سوزيده پذيرفت و كشيد |
|