شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٤ - قصهاى هم در تقرير اين
جيم گوش:
|
چند حرفى نقش كردى از رقوم |
سنگ ها از عشق آن شد همچو موم |
|
|
نون ابرو صاد چشم و جيم گوش |
بر نوشتى فتنه صد عقل و هوش |
|
(نگاه كنيد به: ذيل بيت ٣١١، ٣١٠/ ٥) ضرير: نابينا.
گيرا: گيرنده. مجازا كنايت از مسلط در كار. آگاه.
قهرت مى كند: گيراى بصير مقهورت مى سازد.
دبوس: گرز آهنين. دبوس محنت زدن: به رنج افكندن.
نمرود: اشارت است به داستان نشستن نمرود بر تختى كه كركس ها را بر آن بسته بود تا به آسمان پرند و او در هوا تير افكند و به گمان خود خدا را بكشد. (نگاه كنيد به: ذيل بيت ٤٨٤٨/ ٦) همچو اسپاه مغل: هرگاه يكى از كسان مغولان بيمار شود خويشان او تير به آسمان مى افكنند تا فرشته مرگ كشته شود. (شرح انقروى) توانى: براى رعايت وزن بايد «تانى» خوانده شود.
در عدم بودى: نيست بودى او تو را هست كرد اكنون كه هستت كرده چگونه مى توانى از او بگريزى.
|
از كه بگريزيم از خود اى محال |
از كه برباييم از حق اى وبال |
|
دست خوش: گرفتار، مقهور، مسخر.
|
روح را كس نكند دستخوش نفس چنين |
عاقلان آينه چين نفرستند به زنگ |
|
حضرت حق همه جا با بنده هست كه: و هو معكم أين ما كنتم. (حديد، ٤) اما آنكه ديده حق بين ندارد از ديدن او محروم است.
|
خار در دل گر بديدى هر خسى |
دست كى بودى غمان را بر كسى |
|