شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٤٩ - مكرر كردن برادران پند دادن بزرگين را و تاب ناآوردن او آن پند را، و در رميدن او از ايشان شيدا، و بى خود رفتن و خود را در بارگاه پادشاه انداختن بى دستورى خواستن، ليك از فرط عشق و محبت نه از گستاخى و لاابالى الى آخره
با تو دوست يكرنگ نيستيم و اگر خواهيم بگوييم اجازت نمى دهى.) انما الدنيا ...: گرفته از قرآن كريم است: يا قوم إنما هذه الحياة الدنيا متاع. (غافر، ٣٩) برون جست او ...: برادر بزرگ چابك به راه افتاد و مجال سخن گفتن به آنان نداد.
|
اندر آمد مست پيش شاه چين |
زود مستانه ببوسيد او زمين |
|
|
شاه را مكشوف يك يك حالشان |
اول و آخر غم و زلزالشان |
|
|
ميش مشغول است در مرعاى خويش |
ليك چوپان واقف است از حال ميش |
|
|
كلكم راع بداند از رمه |
كى علف خوار است و كى در ملحمه |
|
|
گرچه در صورت از آن صف دور بود |
ليك چون دف در ميان سور بود |
|
|
واقف از سوز و لهيب آن وفود |
مصلحت آن بد كه خشك آورده بود |
|
|
در ميان جانشان ود آن سمى |
ليك قاصد كرده خود را اعجمى |
|
|
صورت آتش بود پايان ديگ |
معنى آتش بود در جان ديگ |
|
|
صورتش بيرون و معنيش اندرون |
معنى آتش بود در جان ديگ |
|
|
شاه زاده پيش شه زانو زده |
ده معرف شارح حالش شده |
|
|
گرچه شه عارف بد از كل پيش پيش |
ليك مى كردى معرف كار خويش |
|
|
در درون يك ذره نور عارفى |
به بود از صد معرف اى صفى |
|
|
گوش را رهن معرف داشتن |
آيت محجوبى است و حزر و ظن |
|
|
آنكه او را شم دل شد ديدبان |
ديد خواهد چشم او عين العيان |
|
|
با تواتر نيست قانع جان او |
بل ز چشم دل رسد ايقان او |
|
اندر آمد مست ...: پسر بزرگ شاه، و «مست» كنايت از شادمان و سرخوش بودن است.
شاه را مشكوف يك يك ...: «شاه» كنايت از ولى كامل است كه بر خاطرها اشراف دارد.
زلزال: كنايت از اضطراب. نگرانى.
مرعا: مرعى: چراگاه. (مردم سرگرم كار خويش اند، اما ولى حق پيوسته از حال آنان آگاه است.) كلتكم راع ...: اشارت به حديثى است كه ذيل بيت ٤١٤٤/ ٣ نوشته شد.
ملحمه: در لغت به معنى جنگ و كشتار است. بعض شارحان «در ملحمه بودن» را صفت