شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٥١ - مكرر كردن برادران پند دادن بزرگين را و تاب ناآوردن او آن پند را، و در رميدن او از ايشان شيدا، و بى خود رفتن و خود را در بارگاه پادشاه انداختن بى دستورى خواستن، ليك از فرط عشق و محبت نه از گستاخى و لاابالى الى آخره
ده معرف: بعض شارحان آن را پنج حس ظاهرى و پنج حس باطنى معنى كرده اند ولى به قرينه بيت ٥٥٠٤٤/ ٦ مى توان گفت از ده در بيت مقصود كثرت است.
عارفى: (ياء مصدرى) معرفت، شناسايى، عارف بودن.
محجوبى: از حقيقت آگاه نبودن.
حزر: شناختن به حدس و گمان. (از معرف آگاهى خواستن نشانه از حقيقت آگاه نبودن است.) عين العيان: آشكار، آشكارا.
تواتر: فراوان شدن خبر است چندانكه موجب اطمينان گردد. مقابل خبر واحد. (درست است كه تواتر موجب يقين است، اما حقيقت را عيان ديدن غير از آن است.) ايقان: يقين داشتن. (آنكه چشم دل دارد با دل روشن حقيقت را خواهد ديد.)
|
پس معرف پيش شاه منتجب |
در بيان حال او بگشود لب |
|
|
گفت شاها صيد احسان تو است |
پادشاهى كن كه بى بيرون شو است |
|
|
دست در فتراك اين دولت زده است |
بر سر سرمست او بر مال دست |
|
|
گفت شه هر منصبى و ملكتى |
كالتماسش هست يابد اين فتى |
|
|
بيست چندان ملك كو شد زآن برى |
بخشمش اينجا و ما خود بر سرى |
|
|
گفت تا شاهيت در وى عشق كاشت |
جز هواى تو هوايى كى گذاشت |
|
|
بندگى توش چنان در خورد شد |
كه شهى اندر دل او سرد شد |
|
|
شاهى و شه زادگى در باخته است |
از پى تو در غريبى ساخته است |
|
|
صوفى است انداخت خرقه وجد در |
كى رود او بر سر خرقه دگر |
|
|
ميل سوى خرقه داده و ندم |
آنچنان باشد كه من مغبون شدم |
|
|
باز ده آن خرقه اين سو اى قرين |
كه نمى ارزيد آن يعنى بدين |
|
|
دور از عاشق كه اين فكر آيدش |
ور بيايد خاك بر سر بايدش |
|
|
عشق ارزد صد چو خرقه كالبد |
كه حياتى دارد و حس و خرد |
|
|
خاصه خرقه ملك دنيا كه ابتر است |
پنج دانگ مستيش درد سر است |
|
|
ملك دنيا تن پرستان را حلال |
ما غلام ملك عشق بى زوال |
|
|
عامل عشق است معزولش مكن |
جز به عشق خويش مشغولش نكن |
|