شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٣ - قصهاى هم در تقرير اين
|
ليك در ظلمت يكى دزدى نهان |
مى نهد انگشت بر استارگان |
|
|
مى كشد استارگان را يك به يك |
تا كه نفروزد چراغى از فلك |
|
|
اين چنين آتش كشى اند دلش |
ديده كافر نبيند از عمش |
|
|
چون نمى داند دل داننده اى |
هست با گردنده گرداننده اى؟ |
|
|
چون نمى گويى كه روز و شب به خود |
بى خداوندى كى آيد كى رود |
|
|
گرد معقولات مى گردى ببين |
اين چنين بى عقلى خود اى مهين |
|
|
خانه با بنا بود معقول تر |
يا كه بى بنا؟ بگو اى كم هنر |
|
|
خط با كاتب بود معقول تر |
يا كه بى كاتب؟ بينديش اى پسر |
|
|
جيم گوش و عين جشم و ميم فم |
چون بود بى كاتبى اى متهم |
|
|
شمع روشن بى ز گيراننده اى |
يا به گيراننده داننده اى |
|
|
صنعت خوب از كف شل ضرير |
باشد اولى، يا به گيرايى بصير؟ |
|
|
پس چو دانستى كه قهرت مىكند |
بر سرت دبوس محنت مىزند |
|
|
پس بكن دفعش چو نمرودى به جنگ |
سوى او كش در هوا تيرى خدنگ |
|
|
همچو اسپاه مغل بر آسمان |
تير مى انداز دفع نزع جان |
|
|
يا گريز از وى اگر توانى برو |
چون روى؟ چون در كف اويى گرو |
|
|
در عدم بودى نرستى از كفش |
از كف او چون رهى اى دست خوش |
|
|
آرزو جستن بود بگريختن |
پيش عدلش خون تقوى ريختن |
|
آتش كش: كنايت از وسوسه درونى.
عمش اشك ريختن چشم از ضعف بينايى چون نمى داند ...:
|
پس يقين در عقل هر داننده هست |
اينكه با جنبنده جنباننده هست |
|
گرد معقولات گشتن: علت هاى ظاهرى و طبيعى را مسبب پديد آمدن حوادث دانستن.