شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٨٩ - حكايت تعلق موش با چغز و بستن پاى هر دو به رشته اى دراز و بركشيدن زاغ موش را و معلق شدن چغز و ناليدن و پشيمانى او از تعلق با غير جنس و با جنس خود ناساختن
حكايت تعلق موش با چغز و بستن پاى هر دو به رشته اى دراز و بركشيدن زاغ موش را و معلق شدن چغز و ناليدن و پشيمانى او از تعلق با غير جنس و با جنس خود ناساختن
|
از قضا موشى و چغزى با وفا |
بر لب جو گشته بودند آشنا |
|
|
هر دو تن مربوط ميقاتى شدند |
هر صباحى گوشه اين مى آمدند |
|
|
نرد دل با همدگر مى باختند |
از وساوس سينه مى پرداختند |
|
|
هر دو را دل از تلاقى متسع |
همدگر را قصه خوان و مستمع |
|
|
رازگويان با زبان و بى زبان |
الجماعة رحمه را تأويل دان |
|
|
آن اشر چون جفت آن شاد آمدى |
ژنج ساله قصه اش ياد آمدى |
|
|
جوش نطق از دل نشان دوستى است |
بستگى نطق از بى الفتى است |
|
|
دل كه دلبر ديد كى ماند ترش |
بلبلى گل ديد كى ماند خمش |
|
|
ماهى بريان ز آسيب خضر |
زنده شد در بحر گشت او مستقر |
|
|
يار را با يار چون بنشسته شد |
صد هزاران لوح سر دانسته شد |
|
|
لوح محفوظ است پيشانى يار |
راز كونينش نمايد آشكار |
|
|
هادى راه است يار اندر قدوم |
مصطفى زين گفت اصحابى نجوم |
|
|
نجم اندر ريگ و دريا رهنماست |
چشم اندر نجم نه كو مقتداست |
|
|
چشم را با روى او مى دار جفت |
گرد منگيزان ز راه بحث و گفت |
|
|
زآنكه گردد نجم پنهان زآن غبار |
چشم بهتر از زبان با عثار |
|
|
تا بگويد او كه وحيستش شعار |
كآن نشاند گرد و ننگيزد غبار |
|
مناسبت اين داستان با بيت هاى گذشته مضمون بيت آخر است، از ياران همجنس گسستن