شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٠٠ - بازدادن شاه گنج نامه را به آن فقير كه بگير ما از سر اين برخاستيم
بازدادن شاه گنج نامه را به آن فقير كه بگير ما از سر اين برخاستيم
|
چونكه رقعه گنج پر آشوب را |
شه مسلم داشت آن مكروب را |
|
|
گشت آمن او ز خصمان و ز نيش |
رفت و مى پيچيد در سوداى خويش |
|
|
يار كرد او عشق دردانديش را |
كلب ليسد خويش ريش خويش را |
|
|
عشق را در پيچش خود يار نيست |
محرمش در ده يكى ديار نيست |
|
|
نيست از عاشق كسى ديوانه تر |
عقل از سوداى او كور است و كر |
|
|
زآنكه اين ديوانگى عام نيست |
طب را ارشاد اين احكام نيست |
|
|
گر طبيبى را رسد زين گون جنون |
دفتر طب را فرو شويد به خون |
|
|
طب جمله عقل ها منقوش اوست |
روى جمله دلبران روپوش اوست |
|
|
روى در روى خود آر اى عشق كيش |
نيست اى مفتون تو را جز خويش خويش |
|
|
قبله از دل ساخت آمد در دعا |
ليس للانسان الا ما سعى |
|
|
پيش از آن كو پاسخى بشنيده بود |
سال ها اندر دعا پيچيده بود |
|
|
بى اجابت بر دعاها مى تنيد |
از كرم لبيك پنهان مى شنيد |
|
|
چونكه بى دف رقص مى كرد آن عليل |
ز اعتماد جود خلاق جليل |
|
|
سوى او نه هاتف و نه پيك بود |
گوش اوميدش پر از لبيك بود |
|
|
بى زبان مى گفت اوميدش تعال |
از دلش مى روفت آن دعوت ملال |
|
|
آن كبوتر را كه بام آموخته است |
تو مخوان مى رانش كآن پر دوخته است |
|
مسلم داشتن: باز پس دادن. خاص او گردانيدن.
مكروب: غمگين، كرب رسيده، اندوهناك.
نيش: كنايت از سرزنش و يا آزار مردم.