شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٣٠ - حكايت شب دزدان كه سلطان محمود شب در ميان ايشان افتاد كه من يكى ام از شما و بر احوال ايشان مطلع شدن الى آخره
|
لاابالى وار آزادش كنيم |
وآن خطاها را همه خط برزنيم |
|
(نگاه كنيد به: ذيل بيت ١٨٤٦/ ٥) غل گلو: نگاه كنيد به: ذيل بيت ١١١٩/ ٤.
كل شىء ...: گرفته از شعر لبيد شاعر معروف عصر جاهلى است:
|
الا كل شىء ما خلا الله باطل |
و كل نعيم لا محالة زائل |
|
(آگاه باش هر چيز جز خدا باطل است و هر نعمتى سرانجام از ميان رفتنى است.) مستقر: جاى قرار.
رنگ كش: جاذب رنگ. چشم رنگ ها را جذب مى كند و بينى بوى ها را.
مشترى: اشارت است به قرآن كريم: إن الله اشترى من المؤمنين أنفسهم و أموالهم. (.. توبه، ١١١)
|
لب ببسته مست در بيع و شرى |
مشترى بى حد كه الله اشترى |
|
دزدى كه شب شاه محمود را ديد و فردايش او را شناخت و از او بخشش خواست، رمز بنده اى است كه از بزرگى و بزرگوارى خدا آگاه است. چراكه روح او قربت ديده و پيش از آنكه در كالبد قرار گيرد در قرت حق بوده و اكنون از او دور گشته است. او در زندان تن خطاها كرده، اما از حد نگذرانده چراكه به هر حال او را خداى يكتاى خود دانسته و مى داند كه إن الله لا يغفر أن يشرك به و يغفر ما دون ذلك لمن يشاء. (نساء، ١١٦) پس از او مى خواهد بر او منت نهد رسوايش نگرداند و نور او را كامل گرداند. و سرانجام او را از قيد ادراك هاى حسى و لذت هاى دنياوى برهاند و به قرب خود برساند.
|
روبه شه آورد چون تشنه به ابر |
آنكه بود اندر شب قدر آن بدر |
|
|
چون لسان و جان او بود آن او |
آن او با او بود گستاخ گو |
|
|
گفت ما گشتيم چون جان بند طين |
آفتاب جان توى در يوم دين |
|
|
وقت آن شد اى شه مكتوم سير |
كز كرم ريشى بجنبانى به خير |
|
|
هر يكى خاصيت خود را نمود |
آن هنرها جمله بدبختى فزود |
|
|
آن هنرها گردن ما را ببست |
زآن مناصب سر نگوساريم و پست |
|